سارای خانه ی عروسکاولین بار وقتی متوجه این موضوع شدم که داشتم فیلم سارای
مهرجوئی رو می دیدم . بعد ها اونقدر با
خودم کلنجار رفتم تا قانع شدم باید این موضوع رو یک عیب بزرگ در روحیه و شخصیتم
بدونم . چیزی که مغایر با تمام عقاید آزاد اندیشانه و انتلکچالی و فمینیستی و هر
نوع ایسمی در من بود. اما ماه همیشه پشت
ابر نمی مونه و من با کمال شرمندگی می خوام از همین تریبون آزاد اعلام شکست کنم و
این ننگ بزرگ و بر همه فاش و عیان کنم . من دوست دارم آشپزی کنم مخصوصا اگه قرار باشه واسه کسی غذا
بپزم که عاشق غذا باشه یا این که من عاشق اون باشه ( از این جا تا کجا ) خلاصه خرد
کردن سبزیجات رنگ و وارنگ روی تخته آشپزخونه که بعد از قاشق های چوبی دومین معشوق
من توی آشپرخونست یا مزه دار کردن گوشت یا تفت دادن پیاز اضافه کردن انواع ادویه
رنگش یا بوش یا چشیدنش و تصمیم اضافه یا نکردن نمک و فلفلش . سرو کردنش تزیینش
میزش. بشقابش قاشق و چنگالش چشم به اتنظار اینکه اولین قاشق و کی به دهنش می زاره
و بعدش چی می گه. نمی دونم سطحیه یا چیپ نمی دونم چرا همیشه پنهانش کردم از
همه انکارش کردم نمی دونم چرا اون استادم که این همه دوسش دارم می گفت آشپزی هنر
نیست و باید جلد تمام کتاب های هنر آشپزی و عوض کرد. فقط می دونم تو سنی نیستم دیگه که به خودم دروغ بگم یا سر و
کله بزنم . وقتی این همه حال می کنم پس دوسش دارم . فیلم های مهرجویی زن هاش و بیشتر اوقات دوست ندارم اما سارا
فرق داره . عاشق سارا بودم وقتی نبخشید وقتی دلشوره داشت وقتی پای حرفش وایساد .
خانه عروسک و دوست داشتم از اولش + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 20:23
توسط قاشق
|
...احساس میکنم موو این کردم..!
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 0:10
توسط چنگال
|
I am color blind,coffee black and egg whiteگاهی حسابی دلم برای چشم هایم می سوزد این همه بو این همه حس این همه حرف این همه شادی این همه عشق این همه نگاه های معنی دار و گوشه چشمی و چپ چپ و با پشت پلک نازک بیچاره چشم هایم . سایه های رنگی ریمل های مژه بیچاره چشمهایم که اینهمه دور اند از دست هایم + نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 14:16
توسط قاشق
|
چیزهایی که هیچ کس هیچ وقت نمی فهمدامروز رفتم موهای دست و پا رو کندم فردا هم می رم موهام و قرمز می کنم شبش هم اون لباس کمر کرستی جیگر سرمه ای و می پوشم . فردا همبازی همه بچه گی هایم داماد می شود. فردا شب من باز می فهمم که چقدر بلاتکلیفم با خودم . از این که دلم بگیره مثه اینه دق باشم بیزارم . از این که یادم بیاد خیلی خاطره های نحس و بیزارم از این که به من بگن ایشالا یه روز برای من بیزارم. این پسرک که فردا داماد می شود خیلی گل است عروس را هم از وقتی دوست شدند می شناسم . .برایشان خوشحالم اما نمی دانم چرا دلتنگم نمی دانم چرا یادم نمیرود نمی دانم چرا
من هنوزم با نامجو حال می کنم. یادم اومد استاد گرام چقدر مرا سرزنش کرد و به باد تمسخر گرفت به خاطر این لذت کوچک دلم . داشتم فک می کردم آدم ها چقدر حقیرن . من شاید خیلی زخم خوردم هزار بار خراب کردن از نو ساختم باز خراب کردن اما سرم بالاست به خدا سرم از همه آن ها که خرابم کردند بالا تر است . من والا آرزوی لباس سفید و آئینه و شمدون نداشتم و ندارم . من یه همراه می خواستم که بشه تو بغلش قایم شد که حواسش به من باشه همین که گریه می کنم نپرسه کی و کجا و چرا و چقدر و چن وقت فقط بغلم کنه بغلم کنه بعدم لباش و بزاره رو گردنم لیسم بزنه من یکی و نمی خوام که بهم بگه صبر کن من برم و برگردم من یکی و می خوام که باشه و بمونه من عروسی نمی خوام من سکه طرح امام نمی خوام من انگشتر نگین دار نمی خوام من رسم و خانواده و بته و سنت نمی خوام من مسافرت می خوام من باد می خوام من یه عالمه یه عالمه بوس می خوام دلم می خواد تو برف عروسی کنم دلم می خواد کسایی باشن که دوسشون دارم نه اونا که باید باشن دلم می خواد فردا حسابی بزنم حسابی برقصم و غصه از هیچ جا پیداش نشود . هیچی یادم نیاد از اینا من سرما خوردم من تب دارم . من + نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 0:23
توسط قاشق
|
you must be fallen from the sky
من که اصلا یادم نمی آید از بس که گذشته است . اما می گویند یک زمانی بوده که من هم عاشق این بودم که دانشجو باشم که عاشق این بودم که دانشگاه بروم. یک خاطرات مبهم و دوری دارم از اولین باری که رفتم خیابان انقلاب و وه که چقدر به هیجان آمدم که فک کردم دانشجو که بشوم هر روز می آیم اینجا عشق می کنم. می گردم بین این همه کتاب و چی می خواهم بیشتر از این . من یادم رفته . حافظه ام پاک شده اما توی چهار راه ولی عصر یه کافه بود که من فک می کردم جای عجب آدم های خدائی است عجب روشنفکرن چقدر با حالن. یه تاتر شهر بود که وقتی ماشین بابا از بغلش رد می شد ضربان قلبم می رفت بالا. یادم رفته . همش پاک فراموش شده از بس که دروغ بود.
با چنگالم رفته بودیم کتاب ابتیاع کنیم پیاده رو که از جیگر شهروندان ایرانی هم پاره پاره تر بود. اما سالم ماندیم به هر تلاشی که بود از لا به لای آن همه آدم فرهیخته خودمان را رساندیم به بازارچه کتاب و من خشکم زد. یه مغازه باحالی بود پر از کتاب پر از سی دی پر از خاطره پر از همه چیزهای خوب که سر در بازارچه کتاب بود که من دوسش داشتم که حالا نیست . من از کجا سی دی بخرم دیگه ؟؟؟؟ گاج می خوام چیکار ؟ اینهمه خالی ایهمه مدرنیزه این همه سرد و پر از تست نفرت انگیز کنکور بی خود که هزار ساله قراره نباشه که مثل اژدهای هفت سر می مونه که سال دیگه بازم می بینمش. یه مقاله نوشتم که هزار تا لغت داشت . به یه جا هاییم فشار اومد تا حد انفجار تا نوشتمش حالا این استاد کوتوله می گه دوباره بنویس خوب نیست . شیطونه می گه بزنم تو سرش بقیه اشم بره تو زمین در نیاد دیگه . سمفونی مردگان اون همه خدا اون همه قشنگ بعد ها که بزرگ تر شدم فهمیدم همون کمرنگ شده ی صد سال تنهایی . حالا دلم به سال بلوا خوش بود تا بتونم بازم عاشق معروفی باشم که دیدم اونم نسخه دستکاری شده ی عشق سال های وبا ست . چه جالب که جناب معروفی فقط تحت تاثیر ادبیات آمریکای لاتین بودن اونم از نوع مارکز ش ! من دارم مریض می شم هی فینم میاد خوب . دلم چای کمرنگ می خواد هیش کی برام نمیاره خوب. هزاز تا کار نکرده دارم + نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 21:40
توسط قاشق
|
breakfast with GODبیدار بودم و داشتم با خودم می گفتم : یک سال گذشت و من بابت حتی یک روزش هم پشیمان نیستم. پس خوب است. لباس قرمز کوتاه چیز خوبی است در زندگی انسان. زبان ایتالیائی بسیار خوشمزه است و نوسینده های ایرانی یک مشت دزد ِ بی چشم و رو هستند. بیدارم و دارم به همه این ها فک می کنم . دارم آدم می شوم حسابی. می دانم که بعد ها دلم هم ، می گیرد . می دانم که به این فک می کنم که بذارم برم یه جای دور و سرد واسه خودم باشم. آدم ها که گیر می کنند توی هم . گاهی حتی اگه با فاصله زیاد هم از کنار آدمی بگذری باز ممکن است گیر کنی تویش. بعد آدم ها که دراز می کشند روی هم. بعد که بلند می شوند می خواهند بروند سر کار و زندگی شان می ببینند گره خورده اند به هم. با هم دعواشان می شود . هر کدام غصه خودش را می خورد بعد پشت به هم می نشینند. چون گره خورده اند پشتشان را به هم تکیه می دهند . شاید دیگر هیچ وقت همدیگر را نبینند. شایدم دوباره دراز کشیدند کنار هم. این پست اصلی است : به یک رفیق دور : مراتب سپاس و قدردانی خود را اعلام مییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییداریم شما هنوز یه شام و ناهاری به من بدهکاری در معیت ظریف صد البته. از زمان تولد بنده فرق میان ز و ذ را نمی دانستم والا . از بابت تذکرات شما به این نکته رسیدم که اگر در یک کلمه ای ر وجود داشته باشد و Z قبل از آن باشد مسلما ز نیست و ذ است . این حاصل روز ها و شب ها مطالعه بی وقفه بنده بوده . بسیار هم مستند می باشد. زیاده عرضی نیست بدرود و سی یو هوپ فولی سون + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 10:12
توسط قاشق
|
nowhere elseحس عجیبی دارد وقتی بر می گردی. داری عقب عقب بر میگردی که با سر می روی توی دیوار. یا بر میگردی تو همون وبلاگی می نویسی که هزار ساله ننوشتی. یا بر می گردی توی همون قالب های تنگ و ترش پنج سال پیش خودت. حس عجیبی داری که انگار یک چیزی توی تنت کش می آید و تو رو با خودش می کشد. بعد آدم مبهم می شود . با خودش می گوید من این جا چه غلطی می کنم اصلا؟ کاش بر می گشتم سر جای خودم. + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 22:10
توسط قاشق
|
تست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 12:27
توسط قاشق
|
حسابگر؟!الان یه تست شخصیت (!) از اینجا گرفتم نتیجه اش این شد:
(تاثیر پذیر، درون گرا، واقع گرا، متفکر )
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 13:31
توسط چنگال
|
از جملات قصار خودم در حال نصیحت (یا مشاوره دادن یا همچین چیزی!): مهم اینه که یه رابطه خراب نشه نه اینکه تموم نشه..!
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 0:19
توسط چنگال
|
|
People with insomnia are often anxious or depressed. They can often cope with their troubled thoughts during the day, but as they try to fall asleep, their bodies relax. Then it becomes impossible to avoid these thoughts. This reinforces their insomnia... صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانهWithout music life would be a mistakeآرشیو پیوندهای روزانه نوشته های پیشینآبان 1387مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 نویسندگانچنگال قاشق پیوندها
RSS
POWERED BY
BLOGFA.COM |
