Babylonبالاخره تمام شد. مینویسم که بعدهها یادم باشد کی دومیش را تمام کردم. به آب و آتش زدم تا قبل از عید تمام شود. شد. اما چه فایده. که تضمین میکند به سرنوشت اولی گرفتار نشود؟! میگوید:" اوضاع حسابی به هم ریخته، من که دلسرد شدهام." میگویم: "یعنی تا کی؟" او هم نمیداند. حوالهاش به آینده است. آن هم نه از آن آیندهها که میگویند "نزدیک" است. اما میدانی چیست؟ با این که این حرفها مأیوس کننده است مرا آنقدر که انتظار میرود ناراحت نمیکند. نه، نه آنکه برایم بیتفاوت باشد، اصلاً مگر میشود؟ بیشتر از یک سال است رویش کار میکنم، فکر میگذارم، وقت صرف میکنم، برایم آنقدر با ارزش است که همه زندگیم را گذاشته بودم کنار تا تکمیلش کنم. اصلاً عاشقش شدهام. اما میدانی چیست؟ روند کارم را آنقدر دوست دارم که به آخرش فکر نکنم، به این که "خوب، که چی؟". مینویسم تا بعدههایادم بماند دومیش را کی تمام کردم. روزی شاید به شما هم گفتم. همان روزی که آخرش نگویید "خوب، که چی؟". یکی از همین روزها... شاید...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 23:47
توسط چنگال
|
حاجی فیروزه. سالی یه روزه.چشمام و که باز می کنم ساعت ۳:۱۵ است راستش ۱۵ ثانیه مونده تا ۳:۱۵. دوباره می بندمش. صدای صبح می یاد از بیرون پنجره. می دونم که تا هر وقت چشمام بسته بمونه بعد بازش کنم. بازم ساعت ۱۵ ثانیه مونده به ۳:۱۵. خیلی خوبه این ساعت همیشه ۱۵ ثانیه مونده به ۳:۱۵ . برای همین اسمش رو گذاشتم ساعت ۱۵ ثانیه مونده به ۳:۱۵. این ساعت مدل خاصیه که هیچ وقت نه دیرت می شه نه خواب می مونی. مدل منه. فقط کافی باتری شو در بیاری تا از دست سر و صداش هم خلاص بشی. پ.ن۱: من تسلیت نمی گم بهت شرمنده. به من چه ؟ می خوام شونه هامو بندازم بالا. پ.ن۲: این عید امسال یه جوریه. منظورم اینه که اصلا انگار تقلبی شده. نمی دونم اما اصلا هیچیش به عید بودن نمی خوره. یه جور بیخودیه.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 13:51
توسط
|
Lifelessقیافهاش به کل از ذهنم رفته است. البته عکسش هست اما هیچ وقت شبیه عکسش نبود که حالا با دیدن آن قیافهاش را به یاد آورم. اصلاً حرکات و رفتار هم مگر در عکس معلوم میشود؟ دلم برای آنها بیشتر تنگ شده تا فرم بینی و دهان! کمتر از یک سال وقت بود، فرصت نشد سیر نگاهش کنم... + نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 22:26
توسط چنگال
|
First Impressionبالاخره موفق شدم! در چه چیز؟ عجله نکنید، میگویم. راستش از شما چه پنهان من از خیلی وقت پیشها به شدت هوس کرده بودم برای یک بار هم که شده محض امتحان یک نخ سیگار بکشم. اما نمیشد که نمیشد. در خانواده که هیچ در فامیل هم آدم سیگاری نداریم من هم که حساس رویم نمیشد بروم در مغازه بگویم آقا سیگار داری؟ اگر هم با کسی دیت داشتم یا طرف از من مثبتتر بود و اصلاً اهل این حرفها نبود یا شانس من دیروزش گذاشته بود کنار. یادش بهخیر پدربزرگم وقتی من بچه بودم سیگار میکشید، آن وقت منِ بیشعور وقتی میرفتیم خانهشان میزدم سیگارهایش را از وسط نصف میکردم که بلکه بیخیال شود و ترک کند!! فکرش را بکنید در سن 60 سالگی یکهو دیگر سیگار نکشید یعنی درست همان موقعهایی که این هوس افتاده بود به جانم. یکبار هم نمیدانم از کجا سیگار گیر آوردم آن وقت برای اینکه مامان نبیند هفت جا قایمش کردم به دنبال موقعیت مناسب که کسی خانه نباشد. یکبار که رفتم سراغش دیدم شکسته!!! میگویند چاه نکن بهر کسی... خلاصه که داغش به دلم ماند و این شد که من درست تا 2 روز پیش نتوانسته بودم به این آرزویم جامهی عمل بپوشانم!!! راستش دو روز پیش من و چندتا از رفقا رفته بودیم درکه. کنار رودخانه نشسته بودیم و میگفتیم و میشنیدیم و به ملت میخندیدیم که ناگهان چیزی در ذهنم جرقه زد. بیهوا گفتم "بچهها تا حالا سیگار کشیدین؟" یکی از همین برو بچ که انگار منتظر بود یکی لب باز کند از خدا خواسته گفت "نه! پایهای؟" من هم که همه میدانند هرچه نباشم پایهی خوبی هستم. در هر زمینهای که حسابش را بکنی. از آن تریپها که دوست ناباب اگر داشته باشم معتاد میشوم. این شد که با همین جناب بلند شدیم رفتیم دو عدد وینستون لایت ابتیاع کردیم. نمیدانم چه شد که دوستم بعد از اینکه به طرف گقت دو نخ سیگار بده گفت " یک نخ هم کبریت بده"!!! من را میگویی، ترکیدم. حالا اون آقاهه نشنید یا نجابت کرد و به روی خودش نیاورد نمیدانم، در هر حال چیزی نگفت. خلاصه با قلبی مالامال از عشق کبریت زدیم. نزدیک پنج شش تا کبریت حرام کردیم تا بالاخره روشن شد. اما راستش را بخواهید آنقدرها که فکر میکردم حال نداد. البته من هنوز امیدوارم، یادم هست بار اولی هم که قلیان کشیدم همین حس را داشتم اما حالا دیوانهوار دوستش دارم. اراذل آنجا هم که دیدند ما داریم سیگار میکشیم فکر کرده بودند حالا چه کارهایم. هی گیر میدادند ما هم که نجابت از سر و کولمان میچکید! جوابشان کردیم. من که جدیداً خلاص شدهام اما جای بیافهای بقیهی دوستان خالی. پ.ن: این جمله آخر را محض این نوشتم که بدانید در حال حاضر سینگل هستم، موقعیت اوکازیون است اما قولی برای فردا نمیدهم. کلاً گفتم که گفته باشم که بعداً نگویید نگفتی!
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 1:7
توسط چنگال
|
كانوني براي تقويت احساس و فرهنگ جامعهدوستاني كه من را مي شناسند. مي دانند كه با ديدن كتاب به مرگ مغزي فرو مي روم. يعني به طور كلي از ميا تمام افعال و خوردنيات و رفتنيات و كردنيات! خواندن برايم لذت بخش ترين كار است. راستش را بخواهيد من هر كاري كه بكنم زود حوصله ام سر مي رود. مثلاً دارم وراجي مي كنم اما يهو حوصلم از حرف زدن سر مي رود يا غذا مي خورم يا و يا و يا. كتاب خواندن تنها كار دنياست كه هيچ وقت حوصله ام از آن سر نمي رود. اين ها را فرمودم تا برسم به اصل مطلب كه بابا در مركز تهران هم امكانات فوران مي كند. اين كتاب خانه ملي، كتاب خانه ملي هم كه هي دوستان مي فرمودند. عجب چيزي است. بسيار خوشامدمان شد. مخصوصاً كه درست مثل ناف اروپا بود و همه در صلح و صفا در كنار هم نشسته بودند و كتاب مطالعه مي فرمودند و خلاصه اينها را دوباره فرموديم كه غرض چيز ديگري بود. والا من هميشه پاك و پاكيزه هستم. تا به حال شنيده بودم قاشق نشسته اما نديده بودم. يكي از عجايب اين كتاب خانه ملي. ميني بوس هاي خارجي كوچكي بود كه قبلاً سفيد بودند و گبره بسته بودند. كه براي رفاه بيشتر كتاب خوانان عزيز را تا ايستگاه مترو مي بردند و آن هم مفتكي!!! رفتنه كه مي خواستيم به راننده اش پول بدهيم يك جور اسباب خجالت شد. برگشتنه حواسمان را جمع كرديم و رفتيم نشستيم تا راننده آمد و راه افتاديم. ديديم چقدر خوب است و پيش خودمان گفتيم چه بهتر بود هر كدام از ما را تا خانه مي رساندند!؟!؟ كه همه به كتاب خواني تشويق شوند. پس به اين فكر افتاديم كه شايد هم همين طور باشد. پس بي مقدمه و نسنجيده به سمت صندلي عقب برگشتم كه از خانم محترمه چادر به سر پشتم بپرسم اين ميني بوس ما را تا خانه نمي برد؟ كه ديدم دختر حان دارند مثل ابر بهاري گريه مي كنند. فوري نگاهي به بغل دستي ايشان كه جواني معقول و قد بلند با موهاي دم اسبي و ابروهاي تميز كرده بود انداختم و بعد دوباره به دختر كه بيهوده سعي مي كرد صورتش را پاك كند تا ببيند اين قاشق نشسته كه خودش را انداخته وسط ماجرا چي كار دارد. من هم دور از جان منگل ها. زود رويم را بر گرداندم و نشستم و تازه چند ثانيه بعدش يادم آمد كه دخترك در جواب من چيزهايي هم داشت مي گفت پس باز هم همان طور كه در بالا ذكر شد دور از جان منگل ها برگشتم رو به دخترك كه دوباره گريه را از سر گرفته بود و فرمودم به ببخشيد چي فرمودين؟!؟! پ.ن: با خواندن اين سطور لطفاً به كتاب و كتاب خواني علاقه مند نشويد. فقط بعضي ها رو اونجا را ميدن. + نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 9:41
توسط
|
توي يك اتوبوس لعنتي نشسته بودم و توي ترافيك لعنتي تر شب عيد هم گير كرده بودم. حالا تجسم كنيد از گرسنگي هم فاصله اي با مرگ ندارم اما دارم توي تاريكي تمام سعي خودمو مي كنم تا كتاب ناخمن نوشته لئونارد مايكلز رو بخونم. واقعاً تلاش مذبوهانه اي بود. اما كتاب خيلي خوبيه. تازه اونو نشر ني هم منتشر كرده. (اشتباه نكنيد نشر ني اسپانسر تبليغاتي اين وب لاگ نيست. نشر ني براي من و چنگال جانم معني ها دارد.) توي اتوبوس لعنتي حتي يه چراغ هم محض رضاي خدا روشن نبود. همه هم داشتن با موبايل هاشون اس ام اس بازي مي كردن و من چون به تازگي به انجمن "هيش كي دوس داشته نشده گان " پيوسته بودم. دندانم را بر جگرم نهادم و به هيش كي اس ام اس نزدم و به جايش كتاب را نزديك چشمم بردم و بيهوده كوشيدم بخوانمش. و اين در حالي ادامه داشت كه علاوه بر گرسنگي. سرما و مقدار زيادي چاي كه با معده خالي ميل فرموده بوديم داشت به جاي ديگرمان هم فشار مي آمد. خلاصه به خودمان آمديم و ديديم در اين فكر غرق شده ايم كه چه جالب. شيشه هاي اتوبوس را بخار گرفته و معلوم نيست داريم به كجا مي رويم و كجا هستيم. عجب ! ياد زندگي لعنتي خودمان افتاديم كه تاريك است و چشم چشم را نمي بيند و باز ما اصرار داريم كه بفهميم و معلوم نيست از كجا آمده ايم و به كجا مي رويم. غصه مان شد. بغل دستيمان به نعمت پر بركت يك عدد ام پي تري پلير نائل آمده بود و داشت از زندگي اش لذت مي برد. و من تصميم گرفتم در اين جا به اين دليل كه كسي من را نمي شناسد بگويم به قول استاد موسيقي و سلطان بلا معارض موزيك پاپ ايران زمين و عاشق مشكي پوش پ.ن:صد البته كه اگر روزي من را ديديد كه مي فرمايم رضا صادقي ك...شعر مي خواند و موسيقي فقط سنتي و حضرت شجريان . تعجب نفرماييد و شاخ در نياوريد بلكه بدانيد كه گاهي كمي ابتذال براي روح لازم و مفيد است. تمام كساني كه بيشتر از همه از مهران مديري انتقاد مي كردند هر شب ببيننده برنامه اش بودند .باور نداريد؟ + نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 19:29
توسط
|
جای شما خالی امروز با همین قاشق جان رفته بودیم انقلاب به دنبال کتابی که اسمش را هم نمیدانستم و مجبور بودم برای آقای فروشنده نیم کیلومتر توضیح دهم که چه میخواهم، آخر سر هم بگوید نداریم! سؤالات کارشناسی ارشدِ وزارت علوم گرایش زیستشناسی با پاسخ تشریحی... ها! حالا نه اینکه فکر کنید الان دارم پُز میدهم که دارم کارشناسی ارشد شرکت میکنم و من خیلی زرنگم و اینها! زرشک! زهی خیال باطل! من چنان گندی به زندگیم زدهام که حالا حالاها باید بدوم تا جبرانش کنم و به اینجاها برسم. سر پیری هوس کردم تغییر رشته بدهم و بروم دنبال علایقم و مگر انسان چند بار زندگی میکند که یک بارش هم بخواهد چیزی که دوست ندارد بخواند و خلاصه از این مزخرفات که آدم یکهو جو گیر میشود و کک به تنبانش میافتد و هر چقدر بزرگترها به گوشش میخوانند که بچه از خر شیطان بیا پایین و خر نشو گوش نمیدهد و خر میشود و فکر میکند خودش عقل کل است و بقیه دور از جان شما هیچ نمیفهمند و آدم را درک نمیکنند! مثل منِ بدبخت که الان باید با 67 ایها در یک کلاس بنشینم. فاجعه است. باور نمیکنید؟ خوب نکنید، چه مهم؟! اصلاً مگر کسی اینجا را میخواند که بخواهد باور کند یا نه؟ همین خودم که سر کلاس مینشینم برای هفت پشت همهمان بس است. آم... چه میگفتم؟... کتاب! راستش از شما چه پنهان آن قسمت اول را گفتم که بهانهای باشد برای حرفهای بعدیش وگرنه آن قسمت کتابش هیچ ماجرای خاصی نداشت الا اینکه بعد از کلی گشتن یک چیزهایی پیدا کردم و خریدم و آمدم خانه. همین!
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 22:44
توسط چنگال
|
راه راه هاي اريب و موازيمن قاشقم. و این حس خوبی به من می دهد. چون بالاخره یک چیزی هستم. و به یک دردی می خورم. نیم فاصله را نمی توانم پیدا کنم. البته زیاد هم مهم نیست چون من از آن دست قاشق هایی نیستم که مرتب و منظم دست راست جناب بشقاب روی دستمال سفره می نشینند و تازه احساس غرور و افتخار هم می کنند. اما خوب به هر حال به نوبه خودم مثل هر قاشق دیگه ای انتظارات خودم را دارم. مثل یک قاطر پیر چموش و لجبازم به طوری که اگر به تناسخ اعتقاد داشتم حاضر بودم قسم بخورم که در زندگی قبلی ام یک قاطر با پوست مخملی بوده ام. اما از آن جایی که اصولا قاشق ها به هیچ چیز اعتقادی ندارند . پس من هم ندارم دیگر. دلم هم نمی خواست اینجا را با ناراحتی استارت بزنم. پس با عصبانیت این کار را می کنم و دیگران که خودشان می دانند. بروند خدا را شکر کنند که من قاشق هستم و چنگال نیستم. وگرنه حدقه چشمشان کف دستشان بود. این وب لاگ (همان طور که همراه همیشگی من جناب مستطاب چنگال فرمودند.) آزاد است و از قانون خودش پیروی می کند. حرف زور نمی گوید و نمی شنود. فعلن همین دیگه. + نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 21:38
توسط
|
خوب لابد اول که سلام! بگذارید همین اول کاری یه چیزی رو توضیح بدم. این که من و رفیقم- قاشق جان رو عرض میکنم- کی هستیم و چیکارهایم و چه نسبتی با هم داریم و چند سالمونِ و چی میخونیم و علایقمون چیه و شبا ساعت چند میخوابیم و روزا چندتا فیلم تماشا میکنیم و دلمهی کلم رو به دلمهی فلفل ترجیح میدیم یا نه، بعداً از لابهلای نوشتههامون حتماً مشخص میشه. فقط بگم که نوشتههای اینجا و مطالبش هیچ نظم خاصی نداره. یعنی کلاً من و قاشق نمیتونیم و نخواستیم و قرار نیست خودمون رو حداقل راجع به اینجا به چیزی محدود کنیم. بنابراین منتظر نظم خاصی در هیچ زمینهی خاصی نباشید. من از الان نمیدونم چرا انقدر از اینجا خوشم اومده، کم چیزی نیستا!! همین رو به فال نیک میگیرم و استارت میزنم. از خودم شروع میکنم: من چنگال هستم. + نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 17:12
توسط چنگال
|
|
People with insomnia are often anxious or depressed. They can often cope with their troubled thoughts during the day, but as they try to fall asleep, their bodies relax. Then it becomes impossible to avoid these thoughts. This reinforces their insomnia... صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانهWithout music life would be a mistakeآرشیو پیوندهای روزانه نوشته های پیشینآبان 1387مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 نویسندگانچنگال قاشق پیوندها
RSS
POWERED BY
BLOGFA.COM |
