يك فنجان آشنايي داغخوب خوب ! داستان آشنايي من و چنگال جانم. چون كه و به سبك آن كه چنگال جان با به به ! تموم كردن پستشون رو . من با خوب خوب شرو مي كنم. راستش من هميشه تو زندگيم از دختر هاي مغرور كه خيلي با اعتماد به نفس هستن خوشم مياد. خوب دقت كنيد در اينجا منظورم يه اعتماد به نفس واقعيه و نه از اون تقلبي هاي كاذب كه تو هر لپ لپي پيدا مي شه. اعتماد به نفس واقعي از يه غرور خاص مياد كه فرد خودش و به درستي يعني نه كم و نه زياد مي شناسه و به خودش احترام ميزاره. من شيفته اين جور آدم هام. حالا هر چقدر دلتون مي خواد با خودتون ببافين كه ما رومئو و ژوليت هستيم. نه نيستيم و حتي شايد خداي نكرده و زبونم لال و هفت قرآن به ميان يه روزي دعوامون هم بشه . اما اين شخصيت چنگال جان بود كه من رو به خودش جذب كرد. من و چنگال جان سر يه فنجون چاي سرد با هم آشنا شديم. من اون موقع ها هميشه سر تموم كلاس ها با دقت و جديت تمام به مطالعه انواع كتاب از رمان و فلسفه و هنر مشغول بودم. چنگال جان يك دوستي داشت كه حالا يك جورهايي نصفه و نيمه دوست منم هست. البته ايشون من را زياد دوست ندارد. اما من مي خوام درست همين جا كه مي دونم نمي خوندش ازش معذرت بخوام. بارها با من تند رفتار كرده و يا بي محلي كرده. راستش از شما چه پنهون اصلاً طاقت همچين رفتار هايي رو ندارم اما به خاطر چنگال چيزي نمي گفتم. اما حالا كه البته اوضاع خيلي بهتر شده وقتي فك مي كنم مي بينم اين آدم تو زندگيش هزار جور سختي كشيده و هميشه خدا اعصابش تحت فشار بوده. شايد اين توقع زيادي از من باشه كه آدم ها رو با تمام شرايطشون در نظر بگيرم. و از كارهاشون ناراحت نشم. اما وقتي تو شرايط بد مالي بودم اين آدم پولي رو كه مي دونستم خودشم نياز داره با صداقت بهم تعارف كرد. نمي دونم فقط مي خوام بگم شناختن آدم ها كار سختيه. پ.ن: من عاشق پ.ن هستم و اصلاً يكي از بزرگترين انگيزه هايم براي وبلاگنويسي همين پ.ن نويسي بوده است. پ.ن2: خوب مريم جونم ما كامنت دونيم خارجيه و براي خوشحال كردن ما هر كامنت و دو بار مي فرسته عزيزم تا فرستنده كامنت يكي ديگه هم بزاره و بگه اشتباهي دو تا فرستاده و سر جمع بشه سه تا . و صب ما ذوق مرگ شيم از اينهمه كامنت. خواستي تعارف نكن عزيزم بهمون بگو براي وبلاگ شما هم از اين كامنت دوني ها كار بزاريم. پ.ن3: در احاديث اسلامي هم آمده است و در تمام كتب آسماني هم آمده است كه اي مومنان كه ايمان آورده ايد و يا اي كافران كه ايمان نياورده ايد. براي سعادت دو دنيا . از نان شبتان بزنيد و برويد يك دستگاه در وي دي پلير بخريد. داشتي چنگال جونم؟ خدايي ببين چه مي كنيم دو تايي. قراره قهوه و سيگار جيم جارموش رو هم بگيرم . و چه شود. پ.ن4: خستم و كلي كار براي فردا تلمبار شده. خواب هاي خوب خوب ببينيد. + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 22:46
توسط
|
و همچنان...این مهمونای عید یه طرف اونوقت این مهمونای جاموندهی بعد از عید هم یه طرف! حداقل اون موقع همه چیز آماده روی میزه. یه عید مبارکی و یه تعارف و یه لبخند و برو تا نفر بعد. اما مثلاً الان چی؟ هیچی آماده نیست. به خدا دستم درد میکنه الان، هال و پذیرایی و جلوی دستشویی رو جارو برقی کشیدم (یه موقع ممکنه مهمونای عزیز هوس کنن بش... نه، بدستشویین! اونوقت اگه جلوی دستشویی کثیف باشه مامان من دیگه چه جوری جلو در و همسایه سر بلند کنه؟!) بعد هم پرتقالا و خیارا رو که بابا جان همین الان رفته خریده چون ته یخچال دیگه بالا اومده بود رو شستم. (اینها رو قاشق جانم ببینه حتماً کف میکنه، قاشق جان به خدا اونقدرها هم از زیر کار دررو نیستم!) الان هم که اومدم تو اتاقم یه شلوار جین پوشیدم با یه بلوز آبی آستین بلند منتظرم مهمونا بیان که دوباره از اول سال نو مبارک و ماچ ماچ و ... اوه اوه گفتم ماچ! دیدین این آقایون به هم که میرسن چه بوسه های آبداری که از لپ هم نمیگیرن، یه طوری که صداش تا دایرهای به شعاع یک کیلومتر شنیده میشه. (یاد اون جکه افتادم که طرف به دوستش میگه هرچی میبوسمت سیر نمیشم... بقیهاش رو هم نمیگم اصرار هم نکنید، من حداقل هنوز آبرو دارم اینجا.) از یادآوریش هم مورمورم میشه. بابا از ما خانوما یاد بگیرین، یه تماس گونه و یه لبخند بعضاً نا محسوس و تمام. حالا این حرفا رو ولش یادم باشه به مامان بگم بهشون عیدی نده!!! هه! همین الان هم زنگ زدن تشریف فرماییشون رو کانفیرم کردن. راستی یه کمی هم بریم سراغ بحث شیرین فیلم! دیشب.. امم نه پریشب "جادهی مالهلند" رو دیدم. خوشمان آمد. یه مدت مدیدی بود داشتم در عطش دیدنش میسوختم تا این که بالاخره این آرزوم محقق شد. از این تریپ فیلما بود که مثلاً تا وسطش رو که می بینی همه چیز به خوبی و خوشی جلو میره و تو کاملاً فیلم رو متوجه میشی و به شم فیلمبینی خودت تبریک میگی... بعد یهو همه چیز زیر و رو میشه، یعنی هرچی تا حالا دیدی و تحلیل کردی و برا خودت نظریه صادر کردی که بعداً بری پزش رو بدی کشک! میزنه تو حالت. بعدم تا آخر فیلم دیگه نمیفهمی چی شد. خوبیش این بود که اون آدمی که زیر نویس داده بود (و الحق اولین فیلمی بود که زیر نویسش خیلی خوب بود و دقیقاً همون چیزی رو که میشنیدی ترجمه میکرد، آخه همونطور که مستحضرید این زیر نویسا معمولاً برا خودشون یه داستان دیگه تعریف میکنن) یه بار هم فیلم رو توضیح داده بود و نقد کرده بود تا آدمُ از اون گیجی در بیاره. یه نکتهی مثبت دیگه و در واقع آموزندهای هم این فیلم داشت؛ از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون من گاهی با خودم فکر میکردم اینایی که لِزَن دقیقاً یعنی چی کا میکنن؟ گیها رو مشکلی نداشتم اما لزا... که خوب خدا رو شکر این مشکل هم حل شد. حالا اینو میبرم میدم قاشق جان دریم گرلز رو ازش میگیرم. البته قاشق جانم که حرفی نداره دیپارتد رو هم داد دیدیم فاز بردیم هیچی هم عوضش ندادیم اما همین دیپارتدُ میدم به فریبا گودشِفِرد رو ازش میگیرم. به به! + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 1:28
توسط چنگال
|
يك روز بهاري يا من چطور لينك دادماين شهر كتاب لعنتي رسماً آدم را ديوانه مي كند! امروز اومده بودم كتابخونه ملي (البته الان هم از همونجا مزاحمتون ميشم!!) با قاشق جانم قرار داشتيم بالاخره بعد از اين تعطيلات همديگه رو زيارت كنيم كه ايشون دست ما رو گذاشت تو پوست گردو (تو حنا؟!). من كه ترجمه هام ديگه تموم شده بود، كتاب آوا رو هم كه قربونش برم هنوز نچيده بودن مونده بودم حالا تا شب چي كا كنم؟! اول ياد كتاب حشاشين افتادم، مسلماً خوندنش هم بيشتر از يه صبح تا شب وقت مي بره، منتها خوشمزه اش اينجاست كه وقتي ميرم بگيرمش يه در ميون ميگن چيده نشده!! واسه اونايي كه نمي دونن بگم كه يه سري كتابا رو هنوز از كتابخونه قبلي نياوردن يعني هنوز كتابا كامل نيست اينجا. اما اين كه يه بار آوردن يه بار نياوردن نمي دونم چه صيغه ايه!! خلاصه با سلام و صلوات رفتم برگه رو تحويل دادم كه ديدم خدا رو شكر مثل اينكه اين دفعه چيده شده بوده. يكي دو ساعتي رو پاي اون گذاشتم بعد با ایشون و هدي رفتيم نسكافه خورديم اما نمي دونم چي شد كه سر از شهر كتاب در آورديم! عرض مي كردم... والا من يه جامدادي ناقابل مي خواستم فوقش ۳-۴ تومن اما آدم ميره اونجا فقط در صورتيكه چشماش رو ببنده مي تونه خريد نكنه. واااي انقد خودكاراي رنگي خوشگل داشت كه آب از لب و لوچه آدم سرازير مي شد (ها ها فكر كرديد مي خوام بگم آدم انقدر كتاب مي بينه مدهوش ميشه؟ نخير اين سري اصلاً سمت كتاباش نرفتيم من يكي كه ديگه پول نداشتم به همون لوازم التحرير(!) بسنده كرديم) فروشنده هم بدجنسي نكرد هرچي خودكار رنگي پنگي بود رو كرد. بعد هم گفت دخترا كه اينا رو ميبينن همين عكس العمل رو نشون ميدن. (آخه ما يهو هر سه تايي فرياد وا حسرتا كشيده بوديم!) دردسرتون ندم يه ده تومني خودكار خريديم زديم بيرون. الان هم تازه از اونجا اومديم و من راستش رو بگم از ذوق لينك هايي كه اون بغل گذاشتم آپ كردم وگرنه همونطور كه ديگه تا حالا خودتون فهميدين هيچ حرف خاصي نداشتم!! پ.ن: قاشق جان مي خواستم با مشورت تو اين لينك ها رو بگذارم كه نيامدي! حالا نظرت رو در كامنتها بگو تا تجديد نظر كنم!!!!! پ.ن۲: ببخشید کمی هول هولکی شد. کلی حرف داشتم این وسط بچپانم اما راستش را بخواهید یک ساعت اینترنت خودم را تمام کرده ام این یک ساعت هدی هم دو دقیقه اش مانده که هی هم دارد چشمک می زند و اگر همین الان پستش نکنم من می مانم و یک مطلب به فاک رفته. + نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 18:57
توسط چنگال
|
The departed
فيلم The departed رو چند شب پيش ديدم. اما اون قدر برام جذاب بود كه از ذهنم بيرون نمي ياد. حتي اگر اين فيلم يك فيلم صد در صد هاليوودي باشد باز هم يك فيلم خوش ساخت و عالي از داستان فيلم روي دو افسر نيروي ايالتي ماساچوست مي چرخد. من ديمون و لئونارد و ديكاپريو. بازي ها بي نقص و بي نظير. واقعاً بعد ديدن فيلم بابل فكر مي كردم كه براد پيت بهترين بازي سال رو داشته اما راستش الان زياد مطمئن نيستم. هر دو اين افسر ها همزمان از دانشكده افسري فارغ التحصيل مي شوند اما يكي از اين دو به خاطر داشتن خانواده تبهكار و بد نامش انتخاب مي شود تا به عنوان جاسوس وارد مخوف ترين و قوي ترين باند قاچاق كوكائين در آمريكا بشود. افسر دوم بعنوان كارآكاه وارد اداره پليس مي شود. پسر خوانده و جاسوس رئيس همان باند قاچاق است.
Cops or criminal, when you`re facing a loaded gun what`s the defference?
سينماي تعليق هميشه براي من جذاب بوده. شايد براي همين اين همه از ديدن اين فيلم لذت بردم. چون دو ساعت و نيم شما را مخكوب مي كند. و اين كار ساده اي نيست. اين فيلم بيشتر از هر چيز به نظرم از فيلم نامه قوي و كارگرداني عالي اسكورسيزي. به خاطر بازي هاي فوق العاده Dicaprio و Wahlberg فيلم زيبائي شده است.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 13:30
توسط
|
شب از نیمه گذشته است. گوشهای از تالار نشستهام و زیر رقص نور، رقص آدمها را تماشا میکنم. فکر میکنم در تالارهای تهران هم میگذارند پردهی حائل را به همین راحتی کنار کشید و به قول کارت نوشتهی شان تا پاسی از شب جشن گرفت و آواز خواند؟ خوشگلا پاشن برقصن... خوشگلا دارن میرقصن... زشتا بشینن نرقصن... چشمم از این همه تضاد در رنگها به درد میآید. کیک، نیمه تمام روی میز انتظار تمام شدنش را میکشد. یک تکه میخورم و برای چندمین بار شماره میگیرم. باز هم به جای مامان زنی آن سوی خط جواب میدهد که خاموش است. یک ساعتی میگذرد. کمی دلم پیچ میخورد، اهمیتی نمیدهم. حتماً به خاطر باران است که خط نمیدهد. حتی بارانش هم با تهران فرق دارد، انگار که سیل از آسمان ببارد. شنیده بودم شیرازیها خوش گذرانند اما نه انقدر. اینها خسته نمیشوند؟! کم کم دیگرنمیبینمشان. فاصلهی بین شماره گرفتنهایم آنقدر کم شده که جز صفحهی موبایل جای دیگری را نبینم... ساعت از یک هم گذشته، همه دارند آرزوی خوشبختی و بچه و هزار و یک چیز دیگر میکنند و میروند و من یک بطر آب روبهرویم، هر از گاهی جرعهای فرو میدهم تا این بغض لعنتی که نمیدانم از کی گریبانم را گرفته بالا نیاید، نترکد. خاموش، خاموش و باز هم خاموش است. چشمانم پر شدهاند، جرعهای دیگر آب، میپرد ته گلویم، به سرفه میافتم، سر ریز میشوند. دیگر طاقت حبس ندارند. به عمد سرفه را کش میدهم تا دلیل موجهی برای جاری شدن داشته باشند. دستمالی بر میدارم. کیک پخش زمین میشود. میگذارم گوشهی چشمم تا آب را جمع کند طوری که سیاهی مژههایم نریزد، از تهران نکوبیدهام بیایم اینجا که بزنم زیر گریه، اما انگار که تازه راهی پیدا کرده باشند تمامی ندارند. نازنین که میآید کنارم دیگر دیگر نمیتوانم بیش از این جلوی خودم را بگیرم. کم کم همه دورم را میگیرند، حتی یادم رفته به احترام حضور این همه آدم بایستم. میبینمشان و نمیبینمشان. مریم از راه که آمده بود میگفت در راه چند ماشین را دیده که با هم تصادف کردهاند و من بیتوجه گفته بودم بارانی است دیگر، همه هم که حس میکنند شوماخرند! صداها توی سرم زنگ میزنند، نمیدانم چطور جوابشان را میدهم. موبایل؟ خوب شارژ ندارد. امروز؟ خوب زیاد حرف زدهاند. همین؟ برای خودم بدترین صحنهی تصادفِ ممکن را تجسم میکنم و میگویم همین. لکهی سفیدی به طرفم میآید. اشک که خود را خلاص میکند لکهی سفید میشود عروس که دامنش را در دستش گرفته و به طرفم نه که میآید، میدود. یک دقیقه بعد داخل ماشین عروس هستم. همیشه ماشین عروس را از بیرون دیده بودم انگار داخلش خیلی هم فرقی با ماشینهای دیگر ندارد. ماشینهای اطراف بهمان راه میدهند و برایمان بوق میزنند. مثل باد از کنارشان میگذریم و میرسیم. در بسته است. اگر ماشین نباشد؟ اگر اطاق خالی باشد؟ اگر اگر اگر... به در میکوبم. هیچ... باز میکوبم. این لعنتی چرا زنگ ندارد؟ یک لحظه در دلم میافتد که از دری، دیواری، تیر چراغی بالا بروم و درحیاط ماشین نوک مدادیمان را جستجو کنم که میشونم کسی اسمم را از آن سوی در صدا می کند. دنیا را به من میدهند. مامان است... + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 15:1
توسط چنگال
|
عیدانه با طعم ناموسی!فردا میروم سفر. شیراز. تا آخر هفته هم نیستم. بعد از مدتها اولین سالی است که عید را تهران نیستم. عیدهای تهران را خیلی دوست دارم. اصلاً تهران را خیلی دوست دارم. هر وقت میروم جایی که خارج از تهران باشد، اگر نگویم زودتر از همه چیز، اما خیلی زود دلم برای این کلانشهرِ بیدر و پیکر و دود گرفته تنگ میشود. آن وقت عیدهایش که دیگر یک صفای دیگر دارد. از این تریپهای عشق سفر هم نیستم. اما این سری قضیه ناموسی است! عروسی دوست جانم دعوتم، مگرمیشود نروم؟! تازه کلی هم قرار است خوش بگذرانیم. دیگرانی هم گفتهاند چون شیراز میروید خود به خود خوش میگذرانید! دیگر چه جای اما و اگر؟ تازه یک طرف دیگر قضیه را هنوز نمیدانید. این دوست جانم قرار بود آنجا برایمان هتل رزرو کند که مجبور نشویم شب را تا صبح در چادر سر کنیم! دیروز زنگ زده میگوید هیچ کدام از هتلها رزور ندارند!! انقدر مشتری هست که رزرو کردن به ضررشان باشد!! بعد هم اضافه کرد اما اگر جا گیر نیاوردید بیایید خانهی ما. یعنی خانهی عروس و داماد. فکرش را بکن. از حالا دست به دعا شدهام و دخیل بستهام و نمک امامزاده صالح نذر کردهام که جا گیر نیاید!!! هم فال است و هم تماشا :D راستی سفارش نکنم دیگر. جان شما و جان این وبلاگ و قاشق جانم. نروم بیایم ببینم کرکرهاش پایین استها. این قاشق جانم هم چند وقتی است دپ زده است. هوایش را داشته باشید تا برگردم. میروم تا این پاسارگاد که میگویند قرار است برود زیر آب را هم ببینم که بعداً که رفت زیر آب از خودم شرمنده نباشم و دو متر هم زبان داشته باشم که بهم نگویند این همه سال که روی آب بود چند بار دیدیش و چه گلی به سرش زدی که حالا که رفته زیر آب نمیتوانی بزنی؟
+ نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 16:42
توسط چنگال
|
سركه هفت سالهاصلاً به من چه كه سال نو شده. خوب شده كه شده يا اصلاً نشده. من دلم غصه دارد و چنگال جانم هم نيست. خوب كه چي كه هي ماچ ماچ و سال نو مبارك. من دلم مي خواد با چنگال جانم مي رفتيم همان جا كه مي داند چرخ مي زديم يه ذره هم به كارهايمان نمي رسيديم. خيلي هم لوس است اين كه به زور شيريني و آجيل تو حلق آدم مي كنند. من مي خواهم تنها باشم. حالم خوب نيست. صدام مي آيد؟ كسي اونجا هست؟ چنگال جانم تو كجايي؟ از عيد خوشم نمي ياد . آدم از بس همه جا مي ره چايي مي خوره. همش بايد بره دست به آب براي قضاي حاجتش. من دلم مي خواد عين آدم بشينم كار هاي عقب ماندم و انجام بدم. كسي مي دونه چرا نمي تونم؟ چنگال جونم كجايي؟ رفتي سفر؟ كي برمي گردي آخه؟ + نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 20:59
توسط
|
|
People with insomnia are often anxious or depressed. They can often cope with their troubled thoughts during the day, but as they try to fall asleep, their bodies relax. Then it becomes impossible to avoid these thoughts. This reinforces their insomnia... صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانهWithout music life would be a mistakeآرشیو پیوندهای روزانه نوشته های پیشینآبان 1387مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 نویسندگانچنگال قاشق پیوندها
RSS
POWERED BY
BLOGFA.COM |

