زمان از دست رفتهخوب مي دونم كه هيچ چيز هميشگي نيست. قرار نيست هر لرزش دلم تا آخر عمر ادامه پيدا كنه. خوب مي دانم كه بالاخره يك روز بايد كند. بايد قطع كرد. بايد لطمه زد. بايد رنج كشيد اما باز هم دلم مي خواهد كه تنگ بشود براي صورتي كه يكبار ديده ام. باز هم دلم مي خواهد شماره ام را داشته باشد تا وقتي شماره اش مي افتد روي ال سي دي موبايلم دلم غنج برود و بروم توي گوشي. رابطه قبلي كه تمام شد نه تنها درد شديد جدائي اذيتم مي كرد بلكه وجدانم نابودم كرده بود تقريبا. مي دانستم كه هيچ آينده اي ندارد اما اجازه دادم تا آن جا پيش بيايد كه مدام بگويد من درستش مي كنم. بگزار به عهده من و نفهمد كه من خودم نمي خواهم كه هيچ چيز درست شود. چرا آدم نمي شويم؟ چرا بس نمي كنم؟ چرا در دلم مي لولي چرا مي خواهي دوباره اين بازي دردناك را شرو ع كنم. دوباره تاس بريزم و بنشينم. چرا اين دل نمي فهمد كه تن هر آدمي يك ظرفيت دارد براي كشيدن. هر آدمي يك چوب خط دارد براي اشتباه. نه نگو كه اشتباه نيست. روزي هزار بار وبلاگ تو را ريفرش كردن اشتباه است . مسخره است كه منتظرم و تو مصلحت انديش. در رابطه قبلي عهدي بستم كه با چنگ و دندان سعي مي كند نگهم دارد. شايد ديگر طاقت زمين خوردن ندارم. چرا دست از سرم برنمي داري. چرا نمي روي؟ چرا دلم نمي ميرد؟ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 20:41
توسط
|
Nightmareبدترین احساس دنیاست که نیمه شب با دردی که توی کمرت میپیچد و انگار پاهایت را فلج کرده از خواب بیدار شوی. باز هم تاریخها و روزها را گم کردم؟ یعنی آن علامت روی تقویم دیواری هم نمیتواند مرا به این روزهای خاص زنجیر کند که لااقل نصفه شبی به این فکر نکنم که آخرین بار قرصهایم را کجا گذاشتم؟ یاد ترسها و ضعفهایم میافتم که حالا پر رنگ شدهاند. بامزه است، از بیرون که نگاهم کنی حتماً میگویی "چه آدم قویی"! نمیدانی که من فقط خوب بلدم ضعفهایم را پنهان کنم. گاهی فکر میکنم اصلاً پنهان کردنشان خوب است؟ این کار را از همان بچگی خوب بلد بودم. همان موقع که توپمان افتاده بود خانهی همسایه و من بیخود قپی آمده بودم که خوب یکی برود بالای دیوار صدا بزند توپمان را پس بدهند. ترس ندارد که! و وقتی قرعه به نام خودم افتاد با چه ترسی از نردهها بالا رفتم و خدا میداند چند بار مرگ را به چشم دیدم وقتی میخواستم از روی نرده بپرم روی دیوار... ولی حتماً خوب است. اگر بتوانم بعد از پنهان کردنشان فراموششان کنم، حداقل برای مدتی کوتاه. مثل همان بغضهای بچگی که تا کسی نازکتر از گل بهم میگفت همچین بیخ گلویم را میگرفت که انگار داشت خفهام میکرد و من چقدر تقلا میکردم حداقل جلوی دیگران اشکم نیاید. چون خوب بلدمشان، وقتی بیایند تا تمام نشوند بند نمیآیند. و همیشه تقلاهایم بینتیجه میماند. اما بالاخره توانستم، توانستم قورتش بدهم و حتی فراموشش کنم -نه که نباشد- تا درتنهایی خودم همان وقتهایی که تقویم دیواری هم به من دهنکجی میکند رهایش کنم. به گمانم یک ساعتی گذشته باشد. دیگر از درد به خودم نمیپیچم و پتو را چنگ نمیزنم. انگار چشمهایم هم دارد کم کم گرم میشود. بالاخره قرص صورتی را خوردم یا کپسول دو رنگ را؟ + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:12
توسط چنگال
|
Leisurelyداشتم فکر میکردم حالا که هوس نوشتن کردهام اصلاً حرفی برای گفتن دارم یا نه؟ بعد گفتم خوب میتوانم از نمایشگاهی که پنجشنبه رفتم، یا خریدی که با آن همه پارتیزانبازی شنبهاش رفتیم، یا امتحانی که دوشنبهاش دادم و یا اصلاً آرایشگاهی که دیروز مجبور شدیم دوبار برویم و شانسی که آوردم این بود که مجبور نشدم سه بار بروم، بنویسم. بعدش دیدم اصلاً حوصلهی هیچ کدامشان را ندارم. مسخره است، آدم هوس نوشتن کند بعد حوصله نداشته باشد بنویسد. شاید هم اشکال از من نباشد اصلاً. شاید دنبال حرف جدیدی میگردم که دارد توی ذهنم وول میخورد ولی من بلد نیستم روی کاغذ - یا حالا مانیتور- بیاورمش. میدانی دلم چه میخواهد؟ دلم میخواهد این سه روز تعطیلم را که هنوز هیچ برنامهای برایش نچیدهام همینطور هیچ برنامهای برایش نچینم. هرکاری که در لحظه دلم میخواهد انجام دهم بعدش هم عذابوجدان نگیرم که سه روز گذشت و من هیچ کاری نکردم. اینطوری اقلاً میرسم "پیانیست" راکه چند روزی است درکشو خاک میخورد ببینم. وقت میکنم 11 دقیقه را بدون هیچ عجلهای بخوانم و بعضاً جملههایش رادوباره یا سهباره مزه مزه کنم و لذتشان را چند برابر ببرم و در عین حال دلم لک بزند برای اینکه زودتر تمامش کنم و "حشاشین" را بخوانم که خدا میداند چند وقت بود دربهدر دنبالش بودم و پنجشنبهای بالاخره دلم را به دریا زدم و خریدمش. (حالا تو به روی خودت نیاور که شریکی) اصلاً اینها را ولش کن. دلم میخواهد بروم جلوی آینه و به خودم که دوباره زیبا شدهام لبخند بزنم، از آنهایی که به هیچکس نمیزنم، و یادم نیفتد که انگار برنامهای برای این سه روز چیده بودم و به این فکر نکنم که انگار آن سه فصل را گذاشته بودم این سه روز بخوانم، زندگی را عشق است. + نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 18:47
توسط چنگال
|
no response to pagingديروز به حول و قوه الهي تمام در هاي رحمت الهي بر من گشوده شد و مراتب الطاف خداوندي بود كه همين جوري بي دريغ بر سر و روي من حقير مي باريد. صبح بدون نوشيدن حتي يك ليوان چاي تلخ از منزل به قصد شركت بيرون زديم تا تاريخ نويسان بنويسند كه ما يك بار در طول تاريخ شاغل بودنمان سر ساعت به محل كار رسيده ايم. اما دريغ كه با درب بسته شركت مواجه شديم. با اولين همكارمان تماس گرفتيم. مشغول صرف صبحانه بودند و ما را به همكار ديگرمان حواله دادن كه الان فلاني مياد و خلاصه با فلاني تماس گرفتيم فرمودند كه نزديك هستند و دارند مي آيند اما ايشون هم دسته كليدشان را فراموش كرده اند و البته اين در پي از همكاران عزيز اصرار و از ما انكار اين بود كه بابا جان يه دسته كليد هم تو بگير. از خدا پنهان نيست از شما چه پنهان باشد كه همش منتظر يه موقعيت مناسب براي پيچوندن و نرفتن هستم. آخه با صاب كار اين شركت مناسبات شاگرد استادي داريم و رودربايستي غليظ كه اصلاً راحت نيستم. نمونش هم اين كه امروز چندم برج است ؟ خوب بنده هنوز حقوق نگرفتم و هنوز مانند انگل اجتماع از بابام پول تو جيبي مي گيرم . خداييش بد جور سوزش دارد كه هم هر روز صب با جون كندن از خواب پاشي و تا ظهر سر كار باشي اما هنوزم واسه چندر غاز گردنت كج باشه جلوي مامان و بابات.
خلاصه كه اون قدر ما اين خيابون و بالا و پايين رفتيم تا بالاخره پيش از اونكه پاشنه كفشم ور بياد سر و كله خوش تيپ و جذاب مستر ب پيدا شد.
كلي به دلم صابون زده بودم براي اون دو كيلو شيريني دانماركي ديروز كه با چايي بخورم و اون همه خاك كه تو حلقم نشسته بود فرو بدم. اما دريغ . شما بگيد اين چهار تا مرد يه دونه حتي يه دونه از اين شيريني ها رو باقي گذاشته بودن. نذاشته بودن. ما بقي ش و ترجيح مي دم نگم. آخ چنگال جانم من را ببخش. من غرغرو هستم. من داره اشكم در مياد. گوشي مبايل نازنينم . اي يار ديرين اي رفيق بي كلك. اين جا نمايشگاه كتاب است يا سر گردنه. من غلط كردم شكر خوردم رفتم.
خوب من رفتم نمايشگاه كتاب با چنگال جانم. چند مورد هم چت زدم و با همه دعوا كردم و بعد نفهميدم مبايلم را دزديدن يا من انداختمش. همين
شايد اين همون قطع ارتباطي بود كه دلم مي خواست . اين جوري ديگه به سرم نمي زنه كه كرم جديد بگيرم و باز شيطوني كنم. نمي دونم والا + نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:45
توسط
|
یعنی لعنت به من اگه دفعهی بعد انقدر بین کوه رفتنم فاصله بندازم که مثل حالا تا دو روز، تمام عضلاتم درد بگیره و با هر تکونی که میخورم انقدر آخ و اوخ و ناله بکنم که انگار دارم میزام! اگه تصمیم با من باشه برای کوه رفتن درکه رو به بقیه جاها ترجیح میدم. منتها از وقتی سعیده عروسی کرد و رفت شیراز پایهی اساسی کوه رفتن من رو هم با خودش برد. چند ماهی بود که کوه نرفته بودم تا این که پنجشنبه گلی زنگ زد و به زور اوکی رو از من گرفت که فرداش 5 صبح به اتفاق منزل دسته جمعی بریم سوهانک. حالا منو میگی به یاد ندارم تا حالا 5 صبح جایی رفته باشم. گفتم عیب نداره، شب استثنائاً زود میخوابم که صبحش فِرِش باشم. آخر شب داشتم به ایمیل یه دوست جواب میدادم، ساعت رو نگاه کردم دیدم نزدیک دوِ. شِت! باز زمان از دستم در رفته بود. سریع میلش کردم و خوابیدم. اینکه من صبحش با چه بدبختی از خواب پا شدم و چه افکار شومی برای کنسل کردن برنامه به ذهنم رسید بماند که اصلاً قابل توصیف نیست. (فقط یه چشمهاش اینکه گفتم بگم "چیز" شدم اما یه کم که عقلم اومد سر جاش دیدم عملی نیست! باید تا یه هفته ده روز نقش بازی کنم!!) اما تمام نقشههامُ تو خونه جا گذاشتم و وقتی هوای اول صبح خورد به صورتم، همشو فراموش کردم. صدای طبیعتُ خیلی دوست دارم، اما اونجا طبیعتش یه کم شلوغ بود همش صدای سگ میداد! خلاصه هی رفتیم بالا بالا بالاتر اما هی از پشت هر تپهای یه تپهی دیگه سبز میشد. من هم به گلی گفتم نامردم اگه کم بیارم و تا تهش نیام. قرار بود آخرش به یه چشمه برسیم، از دو سوم باقیموندهي راه به بعد به این نتیجه رسیده بودم که آدم اگر گاهی هم کم بیاره حالا چندان مهم نیست، مهم تفاهمه! اما بابا همش به هوای اینکه دیگه پشت این یکیِ، آخ نه ببخشید منظورم بعدیش بود، ما رو رسماً میکشوند و من مطمئن شده بودم که اون چشمه سرابی بیش نیست! حالا تصور کنید رسیدیم اون بالا، میپرسم خوب چشمه کو؟ یه باریکه آب نشونم میدن، میگن ایناهاش. عرق از هفت چاک بدنم سرازیر شده. تا اونجاییکه امکان داره و عمق آب اجازه میده سرم رومیبرم زیر آب. اوووف چقدر یخِ ولی چقدر لذت بخشه. موقع پایین اومدن یه دسته لالهی وحشی میچینم. بابا میگه باید طوری بچینی که از ریشه دراد. گلی هر کاری میکنه آخرش ساقه میشکنه ولی مال من همش از ریشه میاد بیرون، پیش خودم کیف میکنم. پایین که میرسیم همهی گلا رو با یه لبخند به پهنای صورت میدم به مامان و روی علفا ولو میشم. چشمام و میبندم و به صدای طبیعت گوش میدم...
* دوباره نشستم "میم مثل مادر" ُ دیدم و دوباره عین دو ساعتُ عر زدم. حالا از اون موقع تا حالا همش دارم فین فین میکنم! بیجنبه! + نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 20:33
توسط چنگال
|
دو تا درخت لخت توي حياط خلوتگاهي وقت ها از خودم مي پرسم كه آيا دارم همون جوري زندگي مي كنم كه دلم مي خواد؟ همون كاري رو مي كنم كه هميشه آرزوش رو داشتم؟ اصلاً همون آدمي هستم كه مي خواستم باشم؟ كي بيشتر از همه به خودم نزديكه؟ كي مي دونه كه دلم واقعاً چي مي خواد؟ منظورم اينه كه هيچ كس . توجه كن . هيچ كس بيشتر از خودم خودم رو سانسور نمي كنه. مذهب و فرهنگ و خانواده و يا حتي حكومت اسلامي كشورمون. همه شون چهار چوب هايي هستند كه وجود دارند به هر حال ولي سانسورچي اصلي خودمون هستيم. يه بار توي يكي از كتاب هاي سعيدي سيرجاني يه مطلب درباره حافظ مي خوندم. خلاصه جناب سيرجاني داشتن به يه خانم فرنگي حافظ شناسي درس مي دادند. و اشعار رو براشون معني مي كردند. مي رسند به بيتي كه توش كلمه "ناز" داشته كه اتفاقاً كلمه اي پركاربردي در ديوان حافظ هست. جونم براتون بگه كه پير اين آقاي سيرجاني در مياد ولي اين خانم فرنگيه آخرش هم نمي فهمه ناز يعني چي؟ قضيه از اين قراره كه جناب سيرجاني توضيح مي دن كه ناز به اين معني است كه شما يه چيزي رو بخواي يا از كسي خوشت بياد اما به زبون انكار كني و بگي كه نمي خواي و خوشت نمي ياد. خانم فرنگيه هم مدام در مي اومده و مي گفته آخه مگه مرض دارم كه وقتي چيزي رو مي خوام و خوشم مياد بگم نمي خوام!!!!!!! حالا قضيه ماست. ماست نه ها ما است. من خودم از اون دسته آدم هايي هستم كه عقيده دارم آدم فقط يه بار زندگي مي كنه. حالا جدا از دين و مذهب و جهان آخرت و كار ندارم ها. توي اين دنيا يه بار زندگي مي كنيم و با زندگيمون هر كاري مي تونيم بكنيم. تمام اين زرت و پرت ها رو گفتم تا بگم فريدا رو ديدم. تا بگم آدم بايد خودش باشه و بهايش هر چه باشد . باشد. پ.ن: از هر چي كه بوي محبت و علاقه بده با سرعت نور فرار مي كنم. تا اطلاع بعدي. پ.ن دوم: يه امتحان خفن از كتابي كه لايش باز نشده هنوز. خستگي. خواب آلودگي . يه كتاب نيم خونده و يه دي وي دي نديده. به نظر شما عاقبت كارم به كجا مي كشه؟ پ.ن سوم: دلم مي خواد دوباره ورزش و شرو كنم. احتمالا شنا. توي آب بودن واقعاً معركه ترين حس دنياست. پ.ن چهارم : من كه گفته بودم عاشق پ.ن هستم پس لطفاً گله نكنيد. پ.ن پنجم: يعد از كلي زور زدن و توي خلسه فرو رفتن چند تا اتود از چهره زن هايي كه توي ذهنم بودم كشيدم. صورت هاي ماليخوليا با چشمان گود رفته و طرح اندام. برجستگي هاي بدن و فرو رفتگي هاي صورت. به نظر خودم معركه شده بودن و حتي روي بعضي هاش رنگ گذاشتم. روز جمعه عزيز جونم اومد تو اتاقم و اون ها رو ديد. وحشت كرد و ازم قول گرفت كه فقط گل و بوته و فوقش كلبه بكشم. و وقتم را هدر ندم!!!!!!! پ.ن ششم: چنان به پيسي و بي پولي و قحطي و بد بختي و گرسنگي افتادم كه آب حوض هم باشد مي كشيم. + نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 23:18
توسط
|
|
People with insomnia are often anxious or depressed. They can often cope with their troubled thoughts during the day, but as they try to fall asleep, their bodies relax. Then it becomes impossible to avoid these thoughts. This reinforces their insomnia... صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانهWithout music life would be a mistakeآرشیو پیوندهای روزانه نوشته های پیشینآبان 1387مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 نویسندگانچنگال قاشق پیوندها
RSS
POWERED BY
BLOGFA.COM |
