تبليغاتX
Insomnia

Insomnia

Sleep doesn't seem to be essential for health

اولتیماتوم نامه

 

 

آهای آق پسر ! این قدر با حسادت من بازی نکن ! فک نکن صاحبم شدی با دو تا کلمه اعتراف. فک نکن یادم رفته چطور افسار پاره کنم. فک نکن که دیگه  نمی تونم چنان بزنم زیر آق دایی کاسه کوزه مون که انگار نه از اول کاسه ای بوده نه کوزه ای. این اعتماد به نفس عزیزت که برام پرستیدنیه. این همه غرورت که فک کردی کسی تو دنیا نیست بت نه بگه. می خوای فوتش کنم بره هوا ؟

 من عاشقتم. حرفی داری؟ اما نه این که نتونم بت نه بگم. خوبشم می تونم. من بلتم اون اولین آدم زندگیت بشم که ازت گذشته. که نخواستت. که بت نه گفته. برات سنگین ه؟ برت می خوره ؟ ها چیت شده ؟ از من انتظار نمی رفت؟ که من نمی تونم ازت بگزرم ؟ آق پسر خوش تیپ که هر کس و خواستی همیشه داشتی. تو دل هر که اراده کردی خودت و چپوندی. این بار و اشتب کردی. این یه بار و گاف دادی. من با بقیه فرق دارم من از اوناش نیستم که پا حرف دلشون وا نیسن. اما از اوناشم نیسم که برا خاطر دلشون خودشون و می ندازن زیر پا. من جات بودم غرور یه قاشق و دست کم نمی گرفتم. بچه ام خو که چی ؟ باشم. بچه غرور نداره ؟ فک کردی که خاطرخاهی به چزوندنه؟ نه عزیزم من این جوری رام نمی شم. این تریپی نمی شه افسار و دهنه زد بهم. من چموش تر از این حرفام. 

 

برگرد من و دوباره نگا کن آق پسر. من و خوب نشناختی. یا من و با کس دیگه ای عوضی گرفتی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 22:47  توسط   | 

reasons

 

تا به حال شده که خسته باشی؟ شده که دهنت بد مزه باشد . سرت سنگین؟ شده صدایی مشغولت کند؟ شده که این صدا کم کم و نرم پرت کند؟ شده که از لذت لبریز شوی؟ بلدی احساس خوشبختی کنی با شنیدن صدای زیر یک ویولون؟ بلدی آن قدر شاد شوی و لذت ببری که اشک بریزی؟ شاد شوی و بعد غم بیاید. تا به حال شده که پوست تنت حساس شود به هر صدایی به هر بویی. بوی شیرین بوی تلخ. من بلدم شاد باشم. زندگی را بلدم. بلدم با صدای بلد بخندم . بلدم حالم خوب باشد. حتی اگر کسی که دوستش دارم عاشقانه هایش برای من نباشد. پوست تن من بو را می فهمد. آدم ها که می آیند و می روند. تو ایستاده باشی . نروی . نمانی. گنگ باشی و گوشت به صدای ویولون باشد. هوا سنگین و سبک می شود. هوا غلیظ و رقیق می شود. دلم می خواست هفت میلیارد ام پی تری پلیر داشتم تا روی گوش تمام شان تمام مردمانم صدای ویولون بگزارم. من در خیابان که راه می روم سرم را بالا می گیرم. نوک درختان را می بینم. در اتوبوس هستند زنانی که زیر پوشش و گرما دیگر ظرافت ندارند. اما می شود حسشان کرد هنوز. می توانم آن قدر شاد شوم که غم بیاید. می توانم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 21:26  توسط   | 

 

 

تا حالا شده سوزش ادرار بگیری؟ خدا نصیب هیچ کافری نکنه. شده به خاطر یک قطره اون قدر بسوزی که جیگرت بیاد تو دهنت و بازم نتونی. عجز. من سوزش اشک گرفتم. می خواد بیاد اما انگار که شاش بند شده باشی. پشت پلکام مونده.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 23:59  توسط   | 

قطعات پازل می‌آیند و کنار هم می‌نشینند. کم کم همدیگر را تکمیل می‌کنند. جزئیات معلوم نیست فقط می‌توانی متوجه شوی که تصویر یک آدم است یا مثلاً یک پنکه. اما نمی‌توانی بگویی چشم‌هایش چه رنگی است یا مثلاً چند پره دارد.

 

از روزی می‌ترسم که پازلم کامل شود و ببینم تصویرم از اول چشم نداشته است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 23:26  توسط چنگال  | 

از یک تولد ساده تا تاثیر گزار های یک قاشق

 

 

 

 

 

 

 

 

هفته قبل تولد قاشق چای خوری بود. خلاصه بنده و چنگال جانم دست به کار کیک و کادو و شمع شدیم و رفتیم کافه همیشگی برای تولد بازی و این حرفا. این وسط یک بنده خدای مجازی هم بود که برای حقیقی شدن خیلی الحاح و پافشاری می نمود. پس تصمیم گرفتیم دو نشان را با یک تیر هدف قرار داده و از جمال بی مثالمان در جوار دوستان عزیز تر از جانمان پرده برداری نماییم . حالا خودتان تصور کنید سه تا دختر تر گل و ور گل هم سن و سال و خوش آب و رنگ و اون بنده خدا هم از همه جا بی خبر. البته با دوستان تشریف آورده بودند. اما ما شرط کردیم که اگر شناختی اجازه داری بیای سر میز. آن بنده خدا هم یک علامت بارز داشت که محال بود ما به جا نیاوریم و گذشته از آن با صداقت گفته بود که سه نفر هستند اما او نمی دانست ما چند نفریم و ما چند نفر کلی آتش سوزاندیم. خلاصه که نشناختند که هیچ حتی بعد از مراسم معارفه و پرداخت جریمه باخت!! باز هم باورش نمی شد که ما خودمان هستیم و مدام اسم چنگال جانم را با قاشق چای خوری جا به جا می گفت. و از نام و نشان چنگال جانم می پرسید و مدام می گفت که باورش نمی شده که بنده این همه سر و زبان دار و شنگول؟!؟! باشم و هات . خوب دیگر گفتیم ما این هستیم دیگر و نشان نمی دادیم که ملت سرگردان و حیران نشوند. در این راستا تولد خوش گذشت و مبارک شد. اما در ادامه راستا ی دیگر برای اینکه فکر نکنید نگارنده عجب جیگری است باید بگویم که الان که در حضورتان هستم با سگ هار پاچه گیر هیچ تفاوتی ندارم و دلیلش این است که در یکی از معروف ترین آرایشگاه های تهران این شهر خراب شده با دادن مبلغ قابل توجهی اجازه دادم  گند بزنند به کله ام و الان موهایم چیزی توی مایه های جوجه تیغی که تازه از خواب بیدار شده است می باشد و از ده متری نمی شود به من نزدیکتر شد.

 

امتحانات. وا اصفا. حالمان خوش نیست.

 

 

 

مریم جانم  با تاخیر بپذیر عزیزم. من روانم مرخص است. باور نمی کنی از چنگال جانم بپرس تا برایت بگوید. دیر شد و معذرت. قضا به جا می آوریم قربتن اله مریم.

 

 

   یکم   تا ثیر گزار ترین عنصر زندگی من موزیک است. من با موسیقی به ارگاسم می رسم. یاد ندارم هیچ چیز دیگری را که این همه در روح و جان و زندگی من نفوذ داشته باشد. بدون موسیقی می میرم

 

 دویم   رانندگی. بعد موزیک چیزی که خیلی به من فاز می دهد رانندگی کردن است. حالا فک نکنی خفن مدام پشت رل هستم. شکر خدا ماشین خونه ما سند منگول دار خورده به نام مامانی جونم که همیشه در حال یوز نمودن تنها کار خونه ما هستند. بهترین خاطره زندگیم رانندگی با اپل امگا تو جاده هراز توی شب. وایییی. خوب تنها نبودم و این عیشم رو خراب می کرد اما خیالی نیست. عجیب حال داد.

 

 

سیوم    ادبیات. ادبیات ادبیات. عشق زندگی من. محبوب من. بازم بگم؟ سه ساله بودم که کتاب می خوندم. اگه می شد از زهدان مادر شرو ع می کردم اما اون جا امکانات کم بود. نشد

 

 

چارم     شاید این و باید اول می زاشتم اما خوب چارم شد دیگه نمی دونم. تاثیر گزار زندگی من . عشق . هر بار که عاشق نباشم مزحرف و غیر قابل تحملم. این شاید یه اعتراف باشه یا هر کوفت دیگه اما دلم می خواد بگم. زیاد عاشق می شم. با شور و حرارت و می رم تو فضا. وفادار هم نیستم زیاد. لااقل از لحاظ جسمی وفادار باشم از لحاظ عاطفی یه سر سوزن وفا ندارم. یه حرکت چشم یه خنده عاشق می شم. یادم نیست از کی شرو می شه و کی تموم می شه. فقط وقتی تمام چراغ های وجودم روشن ِ و دارم فلاش می زنم. پس عاشقم. از شما چه پنهان الان هم بد جوری هستم.

 

 

پنجم    نمی گم. خیلی خصوصی نیست. چنگالم می دونه. اما دلم نمی خواد پشت این ردیف چیز های عزیز زندگیم این یکی رو که اصلا خوب نیست بنویسم. نه که سانسورش کنم. الان نمی خوام حس بدش بیاد بشینه ته این پست. شاید یه وقتی ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 15:44  توسط   | 

Once Upon a Time ...

مرقوم می‌فرماییم تاثیرگذارهایمان را با کمی تاخیر به علت نزول اجلال کاملاً غافلگیر کننده‌ی امتحانات با تشکرات فائقه از بانو یغورت بانو که به ما گفتند "گریه نکنید! شما هم بازی!!" و با تشکر ویژه از پدر، مادر، معلم سال اول دبستانم و بقال سرکوچه‌امون که اگر نبودند چون آن‌هایی مسلماً من هم نبودم:

 

والا راستش من بچه که بودم خیلی دوست داشتم یک جمله یا بیت شعری مثلاً پشت یه کامیون یا نمی‌دونم روی یک دیوار نیمه خراب یا بعضاً پشت در توالت (!!) ببینم و با دیدن اون جمله ناگهان انگار که بر من وحی نازل بشه تغییر کنم و از اونجا به بعد راه زندگیم رو پیدا کنم!!! همیشه هم روی در و دیوار می‌گشتم نوشته‌های پشت ماشین‌ها رو حفظ می‌کردم تا چند روز هم بلغور می‌کردم که شاید فرجی شد و من وقتی بزرگ شدم بگم ببین نوه‌ام فلان اتفاق برای من افتاد که من الان اینجایی هستم که می‌بینی! اما چرخ روزگار همیشه به مراد آدم نمی‌چرخه و من هرچی گشتم کمتر یافتم و اصلاً فکر کنم سر همین قضیه شد که من از کلمات قصار بدم اومد و به این نتیجه رسیدم که به قول ایشون "کلمات قصار فقط جنبه‌ی تزئینی دارند ولا غیر".

زمان گذشت و من دیگه نمی‌تونم بگم که بچه که بودم... ، اتفاقاً خیلی هم بزرگ بودم وقتی با پدیده‌ای به نام اینترنت آشنا شدم. بی‌شک می‌تونم بگم این جناب پدیده تاثیرات زیادی روی نه که زندگی من که روی خودم و شخصیتم گذاشت. اوایل من هم مثل خیلی‌ها با ایمیل درست کردن و بعد چت کردن شروع کردم. یادم نمیره چقدر برام جذاب بود که با یه آدم توی یه کشور دیگه و با یه زبون دیگه دارم صحبت میکنم. خلاصه که چند صباحی رو پای همین جنگولیات گذروندم تا با دنیای وبلاگ‌ها آشنا شدم. شبانه روز می‌خوندم. پدر بزرگوارم همیشه می‌فرمایند من چشم‌هایم را فدای اینترنت و کامپیوتر کردم. ولی چه باک! برای به دست آوردن خیلی چیزها باید از خیلی چیزهای دیگر گذشت ما هم که هنوز کور نشدیم، تازه نظر شخصی من رو اگه بپرسی میگم که والا من درست یک سال قبل از اینکه بدونم اصلاً این جناب پدیده کیست و چیست و کجاست این بلا برم نازل شده بود. بگذریم این حرف‌ها در گوش پدرم همچون کوبیدن میخی است آهنی بر سنگ! می‌گفتم، این که می‌گم روی من تاثیر زیادی گذاشت هیچ اغراقی توش نیست. زمانی رو به یاد دارم که با شنیدن هر نظر مخالف چنان برافروخته می‌شدم و شروع به بحث می‌کردم که "فلانی تو داری اشتباه می‌کنی و اینی که من می‌گم درسته" که گونه‌هام گل می‌انداخت! و این که الان دوست‌های عزیزی دارم که اختلاف نظرمون زمین تا آسمونِ رو من یک تاثیر بزرگ می‌دونم.

 

یک‌بار دیگه هم توی همین وبلاگ گفتم که من سال سوم دانشگاه زد به سرم و رشته‌ام رو عوض کردم. تصمیمی که اون زمان گرفتم و عملی کردنش هم کلاً مسیر زندگی من رو تغییر داد. اون سال که انصراف دادم و دوباره شروع به درس خوندن کردم به طور قطع بدترین سال زندگی من بود و تلخیش هیچ وقت از یادم نمیره. با این که خانواده‌ام گفته بودن "زندگی خودته، مختاری!" ولی رفتارشون نشون می‌داد که قلباً راضی نیستن و این برای من سنگین بود. قضیه به همین جا هم ختم نمی‌شد شرایط اون موقع خودم رو نمی‌خوام توضیح بدم که خارج از حوصله‌ی این نوشته است فقط مهمش همونه که اولش گفتم (اگر خواستید زیرش خط بکشید).   

 

تاثیرگذار که زیاده اما این‌ها چیزهایی هستن که برای من خیلی پر رنگن و در نگاه اول به گذشته میان جلوی چشمم، وگرنه از تاثیر صندلی کامپیوترم که باعث شد من بتوانم بدون احساس تبدیل شدن نقاط حساسی از بدنم به فسیل ساعت‌ها یک جا بنشینم یا بالش نازنینم که همچون رفیق شفیقی در تمام مراحل و سختی‌های زندگی با من همراه بود و اشک‌هایم را فرو خورد و دم برنیاورد و همین طور ماگِ عزیزم "جیمز" که همیشه از من بدون هیچ چشم‌داشتی فرنچ کیس می‌گیرد، غیرقابل انکار است. والسلام!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:47  توسط چنگال  | 

با نمک است! بابا برای این‌که با او زود آشتی کرده‌ام و قهرِمان را کش نداده‌ام به من باج می‌دهد! پولی که گذاشته روی میز را نگاه می‌کنم و می‌گویم :"برای چیست؟" می گوید:"همینطوری، داشته باشی." و می‌رود!

هر کاری کنم با مامانم نمی‌توانم قهرکنم. یعنی همه‌اش ضرر است. چون به هرحال ظرف‌ها را باید جمع و جور کنم و سفره را جمع کنم و تازه قهر هم باشم. نمی‌صرفد. اما با بابا اوضاع فرق می‌کند. جدی با آدم دیگر حرف نمی‌زند! هیچ کاری به کارت ندارد. حتی می‌توانی شب تا صبح پای تلفن گپ بزنی و هیچ‌کس نیاید بگوید خرت به چند؟! تازه بعد از آشتی کردن هم خواسته‌ای نیست که برآورده نشود. بدک هم نیست...

تازه من امشب شام هم درست کردم. مامان نبود. امشب "بله‌برون" یا "شیرینی‌خورون" یا هر اسم مزخرف دیگری که داردِ پسرخاله‌ام بود. ما را هم که قاطی باقالی‌ها اصلاً دعوت نکرده‌ بودند. یکی نیست بگوید کی از دخترهای این خاله‌اش به او نزدیک‌تر؟ مگر نه این‌که ما چهارتا (دوتا آن‌ها دو تا ما)همه‌ی بچگی‌مان را با هم کردیم؟ مگر نه این‌که با هم دوچرخه سواری یاد گرفتیم؟ مگرنه این‌که همیشه‌ی خدا انقدر ازاین پله‌ها بالا و پایین دنبال هم می‌دویدیم که روی ساق پایمان کبود بود و همیشه تعداد کبودی‌ها را می‌شمردیم و مال هرکی بیشتر بود کلی افتخار می‌کرد به خودش؟ مگرنه این‌که همیشه سرِ هفت‌سنگ با ضربه‌های توپ ماهوتی‌اش دلمان ضعف می‌رفت از درد؟ مگر کتک‌هایی که از او خورده‌ام یادم می‌رود؟ مگر گازهایی که ازش گرفته‌ام یادش می‌رود؟

 

حالا دارد زن می‌گیرد! می‌گویند "مرد" شده است! راستی آدم چه شکلی مرد می‌شود؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 23:36  توسط چنگال  | 

امروز خیلی خسته‌ام. انگار همه‌ی انرژی‌ام را دیروز مصرف کرده باشم. نمی‌دانم دیروز انرژی تا چند روز را مصرف کردم. خیلی خودم را نگه داشتم که آن وسط وا ندهم. بعد هم که در را کوبیدم و آمدم بیرون. اما وقتی به آینه زل زده بودم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چشم‌هایم را وقتی قرمز و کمی خیس است بیشتر دوست دارم!  ناگهان کل ماجرا به نظرم مسخره و خنده‌دار آمد. بعد به این فکر کردم که چرا می‌گویند وقتی گریه کنی چشم‌هایت زشت می‌شود. امروز وقتی دوباره به آینه زل زده بودم فهمیدم چرا. چه طوقی زیر چشمم افتاده بود. قاشق می‌گوید انقدر شب‌ها بیدار نمان، تو چون عینک می‌زنی همینطوری هم ممکن است زیر چشمت گود بیفتد اقلاً بدترش نکن...!

خیلی بچه بودم، همیشه از قصد توی ماشین کتاب می‌خواندم که چشمم ضعیف شود، عاشق ژست عینک بودم. هنوز این عادت توی ماشین کتاب خواندن همراهم است. بیشتر مواقع یک کتاب در قطع کوچک توی کیفم است که توی تاکسی و اتوبوس می‌خوانم. از همان وقت‌ها به ارث برده‌ام. این روزها "پرنده‌ی من" با من همه جا می‌آید.

سال آخر دبیرستان بودم، همیشه عادت داشتم –دارم- ردیف آخر بنشینم. تخته را درست نمی‌دیدم عینک زهرا شماره‌اش بیست و پنج صدم بود. زنگ دیفرانسیل ازش قرض می‌گرفتم، او هم از روی من می‌نوشت. این‌ها را که برای مامان گفتم مرا برد چشم‌پزشکی. دکتر بعد از یک نگاه سرسری گفت:"دوست داری عینک بزنی که آمده‌ای اینجا؟" چقدر به من برخورد. با خودم گفتم دیگر هیچ وقت چشم‌پزشکی نمی‌روم.

سال دوم دانشگاه بودم، بعد از یک سال بالاخره عزمم را جزم کرده بودم تصدیقم را بگیرم، بعد از آن‌همه پشت گوش انداختن. گفتند برای امتحان یک چشم‌پزشکی فرمالیته هم باید بروی. اما برای من فرمالیته نشد. اشکال روی آن تخته همه برایم یک شکل بود. با تفاوت‌های کوچک. بعضی‌ها شبیه یک قطره بودند، بعضی‌ها دایره، بعضی‌ها هم ساعت. برای خودم به قرعه یکی از این‌ها را انتخاب می‌کردم و می‌گفتم. دکتر برگشت گفت:"خانم شما که اصلاً نمی‌بینی!" چشم راست یک، چشم چپ هفتاد و پنج صدم، و همین شد که روی تصدیقم زدند "رانندگی با عینک".

دوباره به آینه زل زده‌ام. چشم‌هایم را دوست دارم حتی اگر کمی زیرش پف کرده باشد. شاید برای همین است که دوست ندارم قیافه‌ام با عینک در ذهن کسی تداعی شود،‌ شاید برای همین است که لج کرده‌ام و فقط برای تخته و تلوزیون مصرفش می‌کنم. گاهی هم برای دید زدن. آن‌وقت‌ها که هنوز دسته‌اش سفت بود بیشتر از این‌که روی چشمم باشد قاطی موهایم بود، به عنوان تل. یک بار همانجا گمش کردم و تا جلوی آینه نرفتم که پشت آینه را ببینم پیدایش نکردم.

چه می‌گفتم؟ ... آها! این که امروز خیلی خسته‌ام. حرف‌هایم هم توی گلویم گیر کرده بود، جایی نداشتم خالی شوم. اینجا را برای همین چیزهایش دوست دارم.

می‌روم دوش بگیرم. آب سرد که به پوست تنم می‌خورد لرزم می‌گیرد اما خوشایند است. می‌گذارم آب سرد همینطور بیاید و من بیشتر می‌لرزم و بیشتر کیف می‌کنم. بگذار همه چیز را بشوید و ببرد. موهایم را بدون این که خشک کنم می‌بندم و می‌آیم بیرون. شاید انرژی‌ام را بدست آوردم، جایی همین اطراف...

 

پ.ن: این جمله از کتاب پرنده‌ی من وصف حال خوبی است برای این روزهایم:"محاکمه کردن یک آدم ضعیف لطفی ندارد. میل حق طلبی را برای همیشه در آدم کور می‌کند." کتاب‌هایی که بعضی جملاتشان به آدم ایست می‌دهد را دوست دارم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 22:7  توسط چنگال  | 

People with insomnia are often anxious or depressed. They can often cope with their troubled thoughts during the day, but as they try to fall asleep, their bodies relax. Then it becomes impossible to avoid these thoughts. This reinforces their insomnia...


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه

Without music life would be a mistake
آرشیو پیوندهای روزانه

نوشته های پیشین

آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385

نویسندگان


چنگال
قاشق

پیوندها