Rubbishدرختای خیابون ولیعصر دارن تند تند از کنارم رد میشن. گاهی هم سرعتشون کم میشه. اطاقت اون شکلی نبود که فکر میکردم. عجب کاری کردما. کادوت رو برداشتم با خودم آوردم خونه. ثبت شد. آخه نمیخواستم بعداً بهت بدم. اصلاً کادویی که آدم روز تولد بگیره مزهاش خیلی بیشتره نه؟ یه کادو رو دوبار بگیره چی؟ اصلاً نگیره چی اونوقت؟ تازه انقدر با اون پسر تو مغازهاش همهی اجناسش رو اینور اونور نکردم که بهت ندمش. ولی عجب کاری کردیما. پیشنهاد خودت بود ولی. گاهی هم وایمیسن. به تناوب. بیرون چقدر تاریکه. تاریکی رو بیشتر از روشنایی دوست دارم. اگه هیچکی خونه نباشه یک سوم چراغهایی که همیشه روشنه رو هم روشن نمیکنم. یادته گفتم دلم میخواد این خیابونُ وقتی شبِ یه بار تا تهش برم؟ فکر کن، تا خود صبح راه بری. حالا که نشد. قشنگ ساز میزدی. خیلی. یادته گفتم تا آخر این قطعه رو بزن، گفتی دیگه حالش رو ندارم. حال خودت گرفته شده بود. unknown. کاش اون لعنتی رو تا آخر میزدی. یادته؟ به جاش بلند شدی یه آهنگ قری گذاشتی. یه کوچولو هم باش رقصیدی. گفتم ایرانی گوش نمیدم. گفتی یادم نبود. به جاش صدای دابلیو سی رو گذاشتی. هنوز هم میگم، صداش باز نیست. "حتی وقتی میخندیم" دستمه اما بیرونُ نگاه میکنم. کاش موبایلتُ داده بودی به من. همیشه چیز جدیدی توش پیدا میشه. آهنگای امپیتری خودم رو -حتی ترتیبشُ- از حفظم. میای بریم ایتالیایی یاد بگیریم؟ داستاناش کوتاهتر از اونِ که بیشتر از چند دقیقه حواسمُ پرت کنه. اومدم خونه. قبلش 4 تایی رفتیم هویج بستنی خوردیم. حذف شد. تعریف می کنم. فردا. وقتی کادوت رو دوباره بهت دادم. امروز یک چیزی درون من شکست. درد داشت. چشمام خیس شد. انگشتات که روی اون تارها میلغزید شده بود یه جور کاتالیزور. کاش تا آخرش رو میزدی... نوشته شده در دیشب. + نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 17:35
توسط چنگال
|
Vital Triviaهر ده تا ناخن دستهامُ از ته کوتاه کردم. خیلی وقت بود همچین کاری نکرده بودم. این دفعه هم ناچار شدم! الان هم احساس بچه گربهای رو دارم که پنجههاش رو کشیده باشن. حالا چرا یه بچه گربه و نه یه گربهی بالغ؟ راستش نمیدونم!
فکر نمیکنم برای احساس خیلی هم باید دنبال دلیل گشت، نه؟! + نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 1:37
توسط چنگال
|
Gillet-proof beardبه عقیدهی من مثل یه نمودار سینوسی میمونه. البته نه اونقدر مرتب منظم! طوری که هرچی جلوتر میری اکسترممهاش از نظر فاصلهی عمودی به هم نزدیکتر میشن و آخرش هم تبدیل به یه خط صاف میشه و بعد به صفر میل میکنه. اما هیچ وقت صفر نمیشه. حالا نکتهاش اینجاست که اونوقتایی که افتادی تو سراشیبی باید حسابی حواستُ جمع کنی که موقع هایی که خفتت کرده و چسبیده به گلوت و در واقع به اون ماکزیممها داری نزدیک میشی کم نیاری، نبُری. یه چیز دیگه هم که نباید فراموش کنی اینه که اگه سرِ یه ماکزیمم –حالا هرکدوم فرقی نمیکنه- کم بیاری مثل بازیهای کامپیوتری ریست میشه و باید از اول شروع کنی! حالا من به یه ماکزیمم رسیدم، یه ماکزیمم که به قاعده عمل نکرده و من هرچی بالاتر میرم به قلهاش نمیرسم. ببین اصلاً دلم نمیخواد بازی رو ریست کنما... + نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 0:12
توسط چنگال
|
|
People with insomnia are often anxious or depressed. They can often cope with their troubled thoughts during the day, but as they try to fall asleep, their bodies relax. Then it becomes impossible to avoid these thoughts. This reinforces their insomnia... صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانهWithout music life would be a mistakeآرشیو پیوندهای روزانه نوشته های پیشینآبان 1387مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 نویسندگانچنگال قاشق پیوندها
RSS
POWERED BY
BLOGFA.COM |