+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:54
توسط چنگال
|
ثبت شود. لطفاَ.زمان: 11.13 شب مکان: اطاق یک عدد چنگال توصیف صحنهي داخلی: نشستم پشت میز کامپیوتر. دست چپم و زدم زیر چونم. با دست راستم دارم Minesweeper بازی میکنم، در عین حال حواسم کاملاً یه جای دیگهاست و اصلاً صفحهی مانیتور رو نمیبنم. دستم طبق عادت داره بمبها رو پیدا میکنه. همچین بفهمی نفهمی یه کم هم دپرسم. صداهای پشت صحنه: چنگاااااال شام آماده است! بیا دیگه. (تعجب نکنید، این موقع شام خوردن تو خونهي ما به هیچ عنوان غیر طبیعی نیست!) و اما برام SMS میاد. زورم میاد حتی دستمُ از زیر چونم بردارم ببینم کیه. کلی با خودم کلنجار میرم و بالاخره گوشی رو برمیدارم. خوبیش اینه که تبلیغ بانک یا قلمچی نیست! از یه دوست عزیزه که خیلی از من دوره. همچین یه لبخند کج میاد گوشه لبم. می خونمش: Salam doos joonam, mikham ye khabar behet bedam, man nini daram… یاد اون جکه میفتم که: "سلام عزیزم. آخر هفته نامزدی منه. تو هم حتماً بیا. خیلی خوشحال میشم. گل و شیرینی نمیخواد بیاری فقط یکی رو بیار من باهاش نامزد کنم!" دارم فکر میکنم که این جک قراره چطوری تموم شه. یه کم جم و جورتر میشینم بقیهاشُ بخونم. Midunam kheili zude, ama shod dige! هرچی انگشتم و فشار میدم که بیاد پایینتر که ببینم آخرش چی میشه نمیاد! مسیج تموم شده!! فکر میکنم حتماً یه جاییش رو متوجه نشدم. برمیگردم از اول. دوباره از اول. نخیر هیچ چیز اضافهای وجود نداره. شوکه شدم. بیشتر از حد طبیعی. اصلاً باورم نمیشه. هرچی به موبایلش زنگ میزنم در دسترس نیست. ایرانسل، شهرستان هم باشه ببین دیگه چی میشه! از بین کارتای روی میز میگردم تا اونی که علامت داره و معنیش اینه که هنوز اعتبار داره رو پیدا کنم. لعنتی انقدر این میز شلوغِ که... آهان! با خنده میگه سلااام! میگم: جک فرستادی دیگه؟ میگه: آره والا! جک ساله! باید بشینم با بچهام سر لواشک با هم دعوا کنیم... نیم ساعت بعد. شام به کل سرد شده. حس خیلی عجیب ولی خوبی دارم. هیچ وقت یه آدمِ انقدر نزدیک به من بچهدار نشده بود! توی ذهنم کل اون 5 سالی که با هم دوست بودن، اتفاقایی که موقع عروسیشون افتاد، شب عروسیش که منو با ماشین عروس رسوندن دم در هتل... مثل یه فیلم از جلو چشمم رد میشه! حالا هم که بچه! دستمُ میگذارم روی شکمم. یعنی مادر شدن چه حسی داره؟ + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:18
توسط چنگال
|
همینطوری بعد مدتها این صفحه را بازکردم. به تاریخها که نگاه انداختم سرم سوت کشید. نزدیک به ۵ ماهه که اینجا هیچی ننوشتم. دو سه باری به این همتای قاشقمان گفتم بیا کلش را دیلیت کنیم و خلاص، هر بار گفت "نه! چه کار اینجا داری؟ خوب ننویس!" جالب اینجاست که خودش هم پسوردش را فراموش کرده و اگر بخواد هم نمیتونه بنویسه!
حالا من همین که صفحه رو باز کردم هوس نوشتن به سرم زد. انگار بعد از یک عالم وقت پا بگذاری جایی که یه وقتی خیلی آنجا رفت و آمد داشتی. یک سری خاطرات خوب داری ازش، یک سری بد. اما حالا که برمیگردی و نگاه میکنی همهاش شکل یه لبخند میآید مینشیند کنج صورتت..! مثل اینکه زیادی رومانتیک شد، اما حس خوبی داشتم، همین! خواستم شِر کرده باشمش! پ.ن: به خودم: قول نمیدهم، اما شاید دوباره شروع کردم به نوشتن، راستش شاید هم نه! پ.ن: یک جا پشت یک کتاب، شعری نوشته بود، آخرش را میخواستم آخر یک نامه بنویسم، ننوشتم، مثل خیلی چیزهای دیگر. به جایش اینجا مینویسم: مثل نامهای ولی توی هیچ پاکتی جا نمیشوی جعبهی جواهری قفل نیستی ولی وا نمیشوی مثل میوه خواستم بچینمت میوه نیستی، ستارهای از درخت آسمان جدا نمیشوی...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:40
توسط چنگال
|
|
People with insomnia are often anxious or depressed. They can often cope with their troubled thoughts during the day, but as they try to fall asleep, their bodies relax. Then it becomes impossible to avoid these thoughts. This reinforces their insomnia... صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانهWithout music life would be a mistakeآرشیو پیوندهای روزانه نوشته های پیشینآبان 1387مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 نویسندگانچنگال قاشق پیوندها
RSS
POWERED BY
BLOGFA.COM |
