...احساس میکنم موو این کردم..!
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 0:10
توسط چنگال
|
حسابگر؟!الان یه تست شخصیت (!) از اینجا گرفتم نتیجه اش این شد:
(تاثیر پذیر، درون گرا، واقع گرا، متفکر )
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 13:31
توسط چنگال
|
از جملات قصار خودم در حال نصیحت (یا مشاوره دادن یا همچین چیزی!): مهم اینه که یه رابطه خراب نشه نه اینکه تموم نشه..!
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 0:19
توسط چنگال
|
SWANروی پلهبرقی بودم به سمت پایین. فکر کنم داشتم تو کیفم دنبال چیزی میگشتم که طبق معمول پیداش نمیکردم. یکی داشت روی پله راه میرفت تا اینکه رسید به پلهای که من روش وایساده بودم بعدش اونم وایساد. سرشُ یکم آورد جلو گفت: دیدی گفتم قضیه مسئلهی مرگ و زندگیه! احتمالاً فکر میکنید که من باید اینجا از خواب بپرم یا یه همچین چیزی. اما خوب از اونجایی که بیدار بودم این گزینه حذف میشه! من اولش برا یه لحظه قلبم ریخت! فکر کردم حتماً قضیه جناییه و یکی منو لو داده حالا هم گیر افتادم، اما این گزینه هم بعد چند ثانیه رد شد، حداقل در چند ماه اخیر جنایتی مرتکب نشده بودم.برگشتم نگاش کنم که آشنایی چیزی ببینم و پقی بزنیم زیر خنده. این هم نشد. یه پسر نرهخر که شکل هیچ کدوم از آشناهای من نبود با یه ساندویچ کنارم وایساده بود. برگشتم با اخم یه نگاه به سر تا پاش انداختم که گفت اِ! اشتباه گرفتم، ببخشید! همینطور که نگاش میکردم از رو پله اومدم پایین رفتم سمت راست، اون رفت سمت چپ. حالا اینا هیچی از اون موقع دارم فکر میکنم که دو نفر چه اتفاقی میتونه براشون افتاده باشه که بخوان استارت یه مکالمه رو با همچین جملهای بزنن، اونم در کمال خونسردی!!
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 22:48
توسط چنگال
|
قبلاًترا نوشتم 1انقدر تمییز چشم میزنم، انقدر تمییز که خودم که دیگه بهش عادت کردم و هر لحظه منتظرم، گاهی از تعجب انگشت به دهن میمونم! + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 0:36
توسط چنگال
|
NO END DATEهمین!
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 17:56
توسط چنگال
|
خواب دیدم اوتو زدم، اونم هیچی نه پرادو!
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 21:28
توسط چنگال
|
پووووف
میدونی بدترین قسمتش کجاست؟ اینکه وقتی همهی نقشههات به هم ریخت، نتونی به هیچ کس غر بزنی! + نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 11:58
توسط چنگال
|
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:54
توسط چنگال
|
ثبت شود. لطفاَ.زمان: 11.13 شب مکان: اطاق یک عدد چنگال توصیف صحنهي داخلی: نشستم پشت میز کامپیوتر. دست چپم و زدم زیر چونم. با دست راستم دارم Minesweeper بازی میکنم، در عین حال حواسم کاملاً یه جای دیگهاست و اصلاً صفحهی مانیتور رو نمیبنم. دستم طبق عادت داره بمبها رو پیدا میکنه. همچین بفهمی نفهمی یه کم هم دپرسم. صداهای پشت صحنه: چنگاااااال شام آماده است! بیا دیگه. (تعجب نکنید، این موقع شام خوردن تو خونهي ما به هیچ عنوان غیر طبیعی نیست!) و اما برام SMS میاد. زورم میاد حتی دستمُ از زیر چونم بردارم ببینم کیه. کلی با خودم کلنجار میرم و بالاخره گوشی رو برمیدارم. خوبیش اینه که تبلیغ بانک یا قلمچی نیست! از یه دوست عزیزه که خیلی از من دوره. همچین یه لبخند کج میاد گوشه لبم. می خونمش: Salam doos joonam, mikham ye khabar behet bedam, man nini daram… یاد اون جکه میفتم که: "سلام عزیزم. آخر هفته نامزدی منه. تو هم حتماً بیا. خیلی خوشحال میشم. گل و شیرینی نمیخواد بیاری فقط یکی رو بیار من باهاش نامزد کنم!" دارم فکر میکنم که این جک قراره چطوری تموم شه. یه کم جم و جورتر میشینم بقیهاشُ بخونم. Midunam kheili zude, ama shod dige! هرچی انگشتم و فشار میدم که بیاد پایینتر که ببینم آخرش چی میشه نمیاد! مسیج تموم شده!! فکر میکنم حتماً یه جاییش رو متوجه نشدم. برمیگردم از اول. دوباره از اول. نخیر هیچ چیز اضافهای وجود نداره. شوکه شدم. بیشتر از حد طبیعی. اصلاً باورم نمیشه. هرچی به موبایلش زنگ میزنم در دسترس نیست. ایرانسل، شهرستان هم باشه ببین دیگه چی میشه! از بین کارتای روی میز میگردم تا اونی که علامت داره و معنیش اینه که هنوز اعتبار داره رو پیدا کنم. لعنتی انقدر این میز شلوغِ که... آهان! با خنده میگه سلااام! میگم: جک فرستادی دیگه؟ میگه: آره والا! جک ساله! باید بشینم با بچهام سر لواشک با هم دعوا کنیم... نیم ساعت بعد. شام به کل سرد شده. حس خیلی عجیب ولی خوبی دارم. هیچ وقت یه آدمِ انقدر نزدیک به من بچهدار نشده بود! توی ذهنم کل اون 5 سالی که با هم دوست بودن، اتفاقایی که موقع عروسیشون افتاد، شب عروسیش که منو با ماشین عروس رسوندن دم در هتل... مثل یه فیلم از جلو چشمم رد میشه! حالا هم که بچه! دستمُ میگذارم روی شکمم. یعنی مادر شدن چه حسی داره؟ + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:18
توسط چنگال
|
همینطوری بعد مدتها این صفحه را بازکردم. به تاریخها که نگاه انداختم سرم سوت کشید. نزدیک به ۵ ماهه که اینجا هیچی ننوشتم. دو سه باری به این همتای قاشقمان گفتم بیا کلش را دیلیت کنیم و خلاص، هر بار گفت "نه! چه کار اینجا داری؟ خوب ننویس!" جالب اینجاست که خودش هم پسوردش را فراموش کرده و اگر بخواد هم نمیتونه بنویسه!
حالا من همین که صفحه رو باز کردم هوس نوشتن به سرم زد. انگار بعد از یک عالم وقت پا بگذاری جایی که یه وقتی خیلی آنجا رفت و آمد داشتی. یک سری خاطرات خوب داری ازش، یک سری بد. اما حالا که برمیگردی و نگاه میکنی همهاش شکل یه لبخند میآید مینشیند کنج صورتت..! مثل اینکه زیادی رومانتیک شد، اما حس خوبی داشتم، همین! خواستم شِر کرده باشمش! پ.ن: به خودم: قول نمیدهم، اما شاید دوباره شروع کردم به نوشتن، راستش شاید هم نه! پ.ن: یک جا پشت یک کتاب، شعری نوشته بود، آخرش را میخواستم آخر یک نامه بنویسم، ننوشتم، مثل خیلی چیزهای دیگر. به جایش اینجا مینویسم: مثل نامهای ولی توی هیچ پاکتی جا نمیشوی جعبهی جواهری قفل نیستی ولی وا نمیشوی مثل میوه خواستم بچینمت میوه نیستی، ستارهای از درخت آسمان جدا نمیشوی...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:40
توسط چنگال
|
به! دقت کردین که چه هوایی شده؟! حیف که دو روزی بیش نمیپاید! امروز صبح حدود ۱۵ دقیقه داشتم فکر میکردم بالاخره کاپشن بپوشم یا نه! هی سرمُ از پنجره میکردم بیرون باد میخورد به صورتم حیفم میومد چیزی رو بپوشم، خودمُ از این هوا محروم کنم! بعد از اونور هی فکر میکردم شب دیر میام هوا سرد میشه! آخرش بیخیال شدم فقط دستکشهامُ از اعماق کمدم پیدا کردم. اصلاً روز خوبی بود امروز. آقا بوفهایمون هم کلی حال داد بهمون. بیخود نیست که بهش میگیم مستر کیوت! با قاشق جانم از وسط کلاس پیچیده بودیم اومده بودیم بیرون یه چیزی بخوریم هر دو یادمون رفته بود کیف پولمونُ بیاریم! تازه من اول از کلاس اومدم SMS زدما، وقتی اومده بیرون میگه اِ! من مسیج دارم. خسته نباشی دخترم. رفتیم به آقا بوفهای گفتیم، نذاشت حرف از دهنمون در بیاد گفت "اعتبار که دارین"! بعد هم به سبک خودش یه ابروشُ داد بالا گفتش "اصلاً ناراحت میشم ببینم چیزی خواستین نگفتین" بابا مرامتو! اما هات چاکلتش تموم شده بود، منم به شدت هوس کرده بودم که مجبور شدم به نسکافه رضایت بدم. گیر داده میگه هات چاکلتُ باید ناشتا سر صبح خورد! شب هم که اومدم خونه تریپ "شادیهامان را شِر کنیم" از خواب بیدارت کردم. بهت گفته بودم صدای خوابالودت خیلی با نمکه؟! + نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 23:59
توسط چنگال
|
این پسرکم* خیلی کند شده بود، نفهمیدم چرا، برعکس همیشه هم که کلی خونسردم اعصاب نداشتم فِسفِس کند این بود که بیخیال ریست کردم و این شد که Favorites نازنینم به صورت آفلاین پَر! آنلاین که شدم شروع کردم به آوردن هرچیزی که به فاک داده بودم. دانه دانه صفحهها را باز میکردم و میبستم، به این ندای درونی هم که "خوب حالا به وقتش هرکدام را خواستی بیار" گوش نمیدادم که نمیدادم، راستش را بخواهید لج کرده بودم. با چه چیزی؟ نه که ندانم فقط نمیگویم. یکی از همین صفحات را که باز میکردم یکهو یکجاش(!) چشمک زد! آرشیو! دلم غنج رفت. چند وقت بود آرشیو هیچ وبلاگی را نخوانده بودم؟ خیلیتا، یادم نیست. یادش بخیر! آنوقتها آرشیوها یکی دو سال بیشتر نبودند. چه کارِ عبثِ لذتبخشی است ولی. شروع کردم به باز کردن، گفتم که لج کرده بودم، سرِ همان چیزی که نمیگویم. آوریل 2003، می 2003، جون 2003... ماشالاه چقدر هم روده دراز. بیخیال باقی چیزهایی که به خاطرشان آنلاین بودم دیسکانکت کردم و شروع کردم به خواندن. گمانم یک ساعتی گذشت تا همهی آنهایی که باز کرده بودم تمام شد. انگار که از یک خواب شیرین بلند شده باشی با لبخند کش و قوسی به بدنم دادم. بعد یادم افتاد کلی کار دارم که گذاشتم برای امروز که تعطیلم انجام بدم بعد تازه لجم هم خوابیده بود دیگر هم آنلاین نشدم! * منظور از پسرکم واضحاً کامپیوترم است. اما این توضیح برای این است که فکر نکنید از آن دست آدمهاییم که پسر بیشتر از دختر دوست دارم (منظورم از نظر بچه و اینهاستا وگرنه که...) اتفاقاً برعکس همیشه گفتهام آدم دوتا بچهی اولش که دختر باشد دیگر خیالش برای بقیه راحت است، هرچه شد شد!!!! اما نمیدانم چرا این جناب بیشتر حس پسر بودن از نوع فرزند را به من میدهد تا دختر. اصلاً هرچی خدا بخواد فقط سالم باشد و صالح!!! ... و دختر. + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 14:49
توسط چنگال
|
Rubbishدرختای خیابون ولیعصر دارن تند تند از کنارم رد میشن. گاهی هم سرعتشون کم میشه. اطاقت اون شکلی نبود که فکر میکردم. عجب کاری کردما. کادوت رو برداشتم با خودم آوردم خونه. ثبت شد. آخه نمیخواستم بعداً بهت بدم. اصلاً کادویی که آدم روز تولد بگیره مزهاش خیلی بیشتره نه؟ یه کادو رو دوبار بگیره چی؟ اصلاً نگیره چی اونوقت؟ تازه انقدر با اون پسر تو مغازهاش همهی اجناسش رو اینور اونور نکردم که بهت ندمش. ولی عجب کاری کردیما. پیشنهاد خودت بود ولی. گاهی هم وایمیسن. به تناوب. بیرون چقدر تاریکه. تاریکی رو بیشتر از روشنایی دوست دارم. اگه هیچکی خونه نباشه یک سوم چراغهایی که همیشه روشنه رو هم روشن نمیکنم. یادته گفتم دلم میخواد این خیابونُ وقتی شبِ یه بار تا تهش برم؟ فکر کن، تا خود صبح راه بری. حالا که نشد. قشنگ ساز میزدی. خیلی. یادته گفتم تا آخر این قطعه رو بزن، گفتی دیگه حالش رو ندارم. حال خودت گرفته شده بود. unknown. کاش اون لعنتی رو تا آخر میزدی. یادته؟ به جاش بلند شدی یه آهنگ قری گذاشتی. یه کوچولو هم باش رقصیدی. گفتم ایرانی گوش نمیدم. گفتی یادم نبود. به جاش صدای دابلیو سی رو گذاشتی. هنوز هم میگم، صداش باز نیست. "حتی وقتی میخندیم" دستمه اما بیرونُ نگاه میکنم. کاش موبایلتُ داده بودی به من. همیشه چیز جدیدی توش پیدا میشه. آهنگای امپیتری خودم رو -حتی ترتیبشُ- از حفظم. میای بریم ایتالیایی یاد بگیریم؟ داستاناش کوتاهتر از اونِ که بیشتر از چند دقیقه حواسمُ پرت کنه. اومدم خونه. قبلش 4 تایی رفتیم هویج بستنی خوردیم. حذف شد. تعریف می کنم. فردا. وقتی کادوت رو دوباره بهت دادم. امروز یک چیزی درون من شکست. درد داشت. چشمام خیس شد. انگشتات که روی اون تارها میلغزید شده بود یه جور کاتالیزور. کاش تا آخرش رو میزدی... نوشته شده در دیشب. + نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 17:35
توسط چنگال
|
Vital Triviaهر ده تا ناخن دستهامُ از ته کوتاه کردم. خیلی وقت بود همچین کاری نکرده بودم. این دفعه هم ناچار شدم! الان هم احساس بچه گربهای رو دارم که پنجههاش رو کشیده باشن. حالا چرا یه بچه گربه و نه یه گربهی بالغ؟ راستش نمیدونم!
فکر نمیکنم برای احساس خیلی هم باید دنبال دلیل گشت، نه؟! + نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 1:37
توسط چنگال
|
Gillet-proof beardبه عقیدهی من مثل یه نمودار سینوسی میمونه. البته نه اونقدر مرتب منظم! طوری که هرچی جلوتر میری اکسترممهاش از نظر فاصلهی عمودی به هم نزدیکتر میشن و آخرش هم تبدیل به یه خط صاف میشه و بعد به صفر میل میکنه. اما هیچ وقت صفر نمیشه. حالا نکتهاش اینجاست که اونوقتایی که افتادی تو سراشیبی باید حسابی حواستُ جمع کنی که موقع هایی که خفتت کرده و چسبیده به گلوت و در واقع به اون ماکزیممها داری نزدیک میشی کم نیاری، نبُری. یه چیز دیگه هم که نباید فراموش کنی اینه که اگه سرِ یه ماکزیمم –حالا هرکدوم فرقی نمیکنه- کم بیاری مثل بازیهای کامپیوتری ریست میشه و باید از اول شروع کنی! حالا من به یه ماکزیمم رسیدم، یه ماکزیمم که به قاعده عمل نکرده و من هرچی بالاتر میرم به قلهاش نمیرسم. ببین اصلاً دلم نمیخواد بازی رو ریست کنما... + نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 0:12
توسط چنگال
|
Alive!1. نمیدانم باید بالاخره به نشانهها اعتماد کرد یا نه! یک موقعی هیچ اعتقادی به این که فلان اتفاق میتواند نشانهی فلان چیز باشد نداشتم. یک موقعی هم بد جوگیر شده بودم هراتفاقی را یک نشانه میدانستم. اما حالا هم از آن جوگیری در آمدهام هم از آن سیبزمینی بودن. آخر فکرش را بکن! اگر من فقط مثل همیشه توی مؤسسه آب میخوردم و 30 ثانیه دیرتر سر آن چهارراه میرسیدم نه دیگر اصلاً تو من را آن شکلی آنجا میدیدی نه مجبور میشدی برگردی به من سلام کنی بعد وسط راه سلامت را بخوری و نه من رویم را برمیگرداندم یک ورِ دیگر و راهم را ادامه میدادم که بعدش هم گُر بگیرم که اصلاً چرا سوار ماشین نشدم و هوس پیاده روی به کلهام افتاد و یا این که چرا اصلاً آب نخوردم و یا ... اصلاً ولش کن به قول قاشق جانم میدل فینگر! 2. مسافرت بودم. نه این که این همه وقتی که ننوشتم مسافرت بوده باشَما! زبانم لال سفرِ آن دنیایی که نرفته بودم. همین چند روز اخیر نبودم. بگویم چندتا خوش گذشت خوب است؟... اممم یه کم بیشتر! راستش را بخواهید یک موقعی آدم حس میکند که لال مونی گرفته و هزار و یک دلیل هم برایش پیدا می کند. اما قضیه به نظرم سادهتر از اینهاست، آدم فقط گاهی یه کم لال مونی میگیرد تازه بعدش هم خوب میشود. موقعش که بشود خودت متوجه میشوی، نشانهای چیزی... 3. میدانی! اصلاً اگر بخواهم به حرف این جناب نشانه عمل کنم باید بشم همان دختر 2-3 سال پیش. یه کم سخت است. کلی فرق کردهام از آنوقت تا حالا. تصمیمش بماند برای بعد. 4. راجر فدرر هم که اصلاً به فینال نرسید. مانده بودم با نادال باشم یا با این پسرک سوئیسی، البته وزنه به سمت نادال بودها اما حالا که اصلاً راجر فدرر به فینال نرسید و مزهاش رفت. نه کشکی نه پشمی! 5. دارم کم کم عاشق استادم میشوم. حیف که شکم دارد و زن دارد و پنجاه و خوردهای سال هم از سنش میگذرد. با این وجود به شدت دوست دارم یک ماچِ آبدار از لپش بگیرم! اصلاً عشق یک طرفه خیلی هم خوب است. 6. این چند روزه ذهنم حسابی استراحت کرد. بد نیست گاهی از همه چیز و همه کَس دور باشی. الان کلیتا با روحیهتر و فِرِشترم! 7. چند وقتی است این لیست بغل رفته زیر تیغ فیلترینگ. ببینم چه سری است که بعضی وبلاگها با این که از بلاگرولینگ استفاده میکنند لیست این بغلشان هست؟ ولی مال بقیه نیست؟ اینجا که دیگر ویتامین پی کار ساز نیست، هست؟! حالا بیخیال، اگر یک بنده خدایی بعد این همه وقت گذارش این طرفها افتاد یک لطفی بکند اینجا را پینگ کند. مرسی. بوس! 8. باید یک Pen Name برای خودم انتخاب کنم. چه کار سختی. پیشنهادی چیزی...؟ + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 18:43
توسط چنگال
|
قطعات پازل میآیند و کنار هم مینشینند. کم کم همدیگر را تکمیل میکنند. جزئیات معلوم نیست فقط میتوانی متوجه شوی که تصویر یک آدم است یا مثلاً یک پنکه. اما نمیتوانی بگویی چشمهایش چه رنگی است یا مثلاً چند پره دارد. از روزی میترسم که پازلم کامل شود و ببینم تصویرم از اول چشم نداشته است. + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 23:26
توسط چنگال
|
Once Upon a Time ...مرقوم میفرماییم تاثیرگذارهایمان را با کمی تاخیر به علت نزول اجلال کاملاً غافلگیر کنندهی امتحانات با تشکرات فائقه از بانو یغورت بانو که به ما گفتند "گریه نکنید! شما هم بازی!!" و با تشکر ویژه از پدر، مادر، معلم سال اول دبستانم و بقال سرکوچهامون که اگر نبودند چون آنهایی مسلماً من هم نبودم: والا راستش من بچه که بودم خیلی دوست داشتم یک جمله یا بیت شعری مثلاً پشت یه کامیون یا نمیدونم روی یک دیوار نیمه خراب یا بعضاً پشت در توالت (!!) ببینم و با دیدن اون جمله ناگهان انگار که بر من وحی نازل بشه تغییر کنم و از اونجا به بعد راه زندگیم رو پیدا کنم!!! همیشه هم روی در و دیوار میگشتم نوشتههای پشت ماشینها رو حفظ میکردم تا چند روز هم بلغور میکردم که شاید فرجی شد و من وقتی بزرگ شدم بگم ببین نوهام فلان اتفاق برای من افتاد که من الان اینجایی هستم که میبینی! اما چرخ روزگار همیشه به مراد آدم نمیچرخه و من هرچی گشتم کمتر یافتم و اصلاً فکر کنم سر همین قضیه شد که من از کلمات قصار بدم اومد و به این نتیجه رسیدم که به قول ایشون "کلمات قصار فقط جنبهی تزئینی دارند ولا غیر". زمان گذشت و من دیگه نمیتونم بگم که بچه که بودم... ، اتفاقاً خیلی هم بزرگ بودم وقتی با پدیدهای به نام اینترنت آشنا شدم. بیشک میتونم بگم این جناب پدیده تاثیرات زیادی روی نه که زندگی من که روی خودم و شخصیتم گذاشت. اوایل من هم مثل خیلیها با ایمیل درست کردن و بعد چت کردن شروع کردم. یادم نمیره چقدر برام جذاب بود که با یه آدم توی یه کشور دیگه و با یه زبون دیگه دارم صحبت میکنم. خلاصه که چند صباحی رو پای همین جنگولیات گذروندم تا با دنیای وبلاگها آشنا شدم. شبانه روز میخوندم. پدر بزرگوارم همیشه میفرمایند من چشمهایم را فدای اینترنت و کامپیوتر کردم. ولی چه باک! برای به دست آوردن خیلی چیزها باید از خیلی چیزهای دیگر گذشت ما هم که هنوز کور نشدیم، تازه نظر شخصی من رو اگه بپرسی میگم که والا من درست یک سال قبل از اینکه بدونم اصلاً این جناب پدیده کیست و چیست و کجاست این بلا برم نازل شده بود. بگذریم این حرفها در گوش پدرم همچون کوبیدن میخی است آهنی بر سنگ! میگفتم، این که میگم روی من تاثیر زیادی گذاشت هیچ اغراقی توش نیست. زمانی رو به یاد دارم که با شنیدن هر نظر مخالف چنان برافروخته میشدم و شروع به بحث میکردم که "فلانی تو داری اشتباه میکنی و اینی که من میگم درسته" که گونههام گل میانداخت! و این که الان دوستهای عزیزی دارم که اختلاف نظرمون زمین تا آسمونِ رو من یک تاثیر بزرگ میدونم. یکبار دیگه هم توی همین وبلاگ گفتم که من سال سوم دانشگاه زد به سرم و رشتهام رو عوض کردم. تصمیمی که اون زمان گرفتم و عملی کردنش هم کلاً مسیر زندگی من رو تغییر داد. اون سال که انصراف دادم و دوباره شروع به درس خوندن کردم به طور قطع بدترین سال زندگی من بود و تلخیش هیچ وقت از یادم نمیره. با این که خانوادهام گفته بودن "زندگی خودته، مختاری!" ولی رفتارشون نشون میداد که قلباً راضی نیستن و این برای من سنگین بود. قضیه به همین جا هم ختم نمیشد شرایط اون موقع خودم رو نمیخوام توضیح بدم که خارج از حوصلهی این نوشته است فقط مهمش همونه که اولش گفتم (اگر خواستید زیرش خط بکشید). تاثیرگذار که زیاده اما اینها چیزهایی هستن که برای من خیلی پر رنگن و در نگاه اول به گذشته میان جلوی چشمم، وگرنه از تاثیر صندلی کامپیوترم که باعث شد من بتوانم بدون احساس تبدیل شدن نقاط حساسی از بدنم به فسیل ساعتها یک جا بنشینم یا بالش نازنینم که همچون رفیق شفیقی در تمام مراحل و سختیهای زندگی با من همراه بود و اشکهایم را فرو خورد و دم برنیاورد و همین طور ماگِ عزیزم "جیمز" که همیشه از من بدون هیچ چشمداشتی فرنچ کیس میگیرد، غیرقابل انکار است. والسلام! + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:47
توسط چنگال
|
با نمک است! بابا برای اینکه با او زود آشتی کردهام و قهرِمان را کش ندادهام به من باج میدهد! پولی که گذاشته روی میز را نگاه میکنم و میگویم :"برای چیست؟" می گوید:"همینطوری، داشته باشی." و میرود! هر کاری کنم با مامانم نمیتوانم قهرکنم. یعنی همهاش ضرر است. چون به هرحال ظرفها را باید جمع و جور کنم و سفره را جمع کنم و تازه قهر هم باشم. نمیصرفد. اما با بابا اوضاع فرق میکند. جدی با آدم دیگر حرف نمیزند! هیچ کاری به کارت ندارد. حتی میتوانی شب تا صبح پای تلفن گپ بزنی و هیچکس نیاید بگوید خرت به چند؟! تازه بعد از آشتی کردن هم خواستهای نیست که برآورده نشود. بدک هم نیست... تازه من امشب شام هم درست کردم. مامان نبود. امشب "بلهبرون" یا "شیرینیخورون" یا هر اسم مزخرف دیگری که داردِ پسرخالهام بود. ما را هم که قاطی باقالیها اصلاً دعوت نکرده بودند. یکی نیست بگوید کی از دخترهای این خالهاش به او نزدیکتر؟ مگر نه اینکه ما چهارتا (دوتا آنها دو تا ما)همهی بچگیمان را با هم کردیم؟ مگر نه اینکه با هم دوچرخه سواری یاد گرفتیم؟ مگرنه اینکه همیشهی خدا انقدر ازاین پلهها بالا و پایین دنبال هم میدویدیم که روی ساق پایمان کبود بود و همیشه تعداد کبودیها را میشمردیم و مال هرکی بیشتر بود کلی افتخار میکرد به خودش؟ مگرنه اینکه همیشه سرِ هفتسنگ با ضربههای توپ ماهوتیاش دلمان ضعف میرفت از درد؟ مگر کتکهایی که از او خوردهام یادم میرود؟ مگر گازهایی که ازش گرفتهام یادش میرود؟ حالا دارد زن میگیرد! میگویند "مرد" شده است! راستی آدم چه شکلی مرد میشود؟! + نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 23:36
توسط چنگال
|
امروز خیلی خستهام. انگار همهی انرژیام را دیروز مصرف کرده باشم. نمیدانم دیروز انرژی تا چند روز را مصرف کردم. خیلی خودم را نگه داشتم که آن وسط وا ندهم. بعد هم که در را کوبیدم و آمدم بیرون. اما وقتی به آینه زل زده بودم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چشمهایم را وقتی قرمز و کمی خیس است بیشتر دوست دارم! ناگهان کل ماجرا به نظرم مسخره و خندهدار آمد. بعد به این فکر کردم که چرا میگویند وقتی گریه کنی چشمهایت زشت میشود. امروز وقتی دوباره به آینه زل زده بودم فهمیدم چرا. چه طوقی زیر چشمم افتاده بود. قاشق میگوید انقدر شبها بیدار نمان، تو چون عینک میزنی همینطوری هم ممکن است زیر چشمت گود بیفتد اقلاً بدترش نکن...! خیلی بچه بودم، همیشه از قصد توی ماشین کتاب میخواندم که چشمم ضعیف شود، عاشق ژست عینک بودم. هنوز این عادت توی ماشین کتاب خواندن همراهم است. بیشتر مواقع یک کتاب در قطع کوچک توی کیفم است که توی تاکسی و اتوبوس میخوانم. از همان وقتها به ارث بردهام. این روزها "پرندهی من" با من همه جا میآید. سال آخر دبیرستان بودم، همیشه عادت داشتم –دارم- ردیف آخر بنشینم. تخته را درست نمیدیدم عینک زهرا شمارهاش بیست و پنج صدم بود. زنگ دیفرانسیل ازش قرض میگرفتم، او هم از روی من مینوشت. اینها را که برای مامان گفتم مرا برد چشمپزشکی. دکتر بعد از یک نگاه سرسری گفت:"دوست داری عینک بزنی که آمدهای اینجا؟" چقدر به من برخورد. با خودم گفتم دیگر هیچ وقت چشمپزشکی نمیروم. سال دوم دانشگاه بودم، بعد از یک سال بالاخره عزمم را جزم کرده بودم تصدیقم را بگیرم، بعد از آنهمه پشت گوش انداختن. گفتند برای امتحان یک چشمپزشکی فرمالیته هم باید بروی. اما برای من فرمالیته نشد. اشکال روی آن تخته همه برایم یک شکل بود. با تفاوتهای کوچک. بعضیها شبیه یک قطره بودند، بعضیها دایره، بعضیها هم ساعت. برای خودم به قرعه یکی از اینها را انتخاب میکردم و میگفتم. دکتر برگشت گفت:"خانم شما که اصلاً نمیبینی!" چشم راست یک، چشم چپ هفتاد و پنج صدم، و همین شد که روی تصدیقم زدند "رانندگی با عینک". دوباره به آینه زل زدهام. چشمهایم را دوست دارم حتی اگر کمی زیرش پف کرده باشد. شاید برای همین است که دوست ندارم قیافهام با عینک در ذهن کسی تداعی شود، شاید برای همین است که لج کردهام و فقط برای تخته و تلوزیون مصرفش میکنم. گاهی هم برای دید زدن. آنوقتها که هنوز دستهاش سفت بود بیشتر از اینکه روی چشمم باشد قاطی موهایم بود، به عنوان تل. یک بار همانجا گمش کردم و تا جلوی آینه نرفتم که پشت آینه را ببینم پیدایش نکردم. چه میگفتم؟ ... آها! این که امروز خیلی خستهام. حرفهایم هم توی گلویم گیر کرده بود، جایی نداشتم خالی شوم. اینجا را برای همین چیزهایش دوست دارم. میروم دوش بگیرم. آب سرد که به پوست تنم میخورد لرزم میگیرد اما خوشایند است. میگذارم آب سرد همینطور بیاید و من بیشتر میلرزم و بیشتر کیف میکنم. بگذار همه چیز را بشوید و ببرد. موهایم را بدون این که خشک کنم میبندم و میآیم بیرون. شاید انرژیام را بدست آوردم، جایی همین اطراف... پ.ن: این جمله از کتاب پرندهی من وصف حال خوبی است برای این روزهایم:"محاکمه کردن یک آدم ضعیف لطفی ندارد. میل حق طلبی را برای همیشه در آدم کور میکند." کتابهایی که بعضی جملاتشان به آدم ایست میدهد را دوست دارم. + نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 22:7
توسط چنگال
|
Nightmareبدترین احساس دنیاست که نیمه شب با دردی که توی کمرت میپیچد و انگار پاهایت را فلج کرده از خواب بیدار شوی. باز هم تاریخها و روزها را گم کردم؟ یعنی آن علامت روی تقویم دیواری هم نمیتواند مرا به این روزهای خاص زنجیر کند که لااقل نصفه شبی به این فکر نکنم که آخرین بار قرصهایم را کجا گذاشتم؟ یاد ترسها و ضعفهایم میافتم که حالا پر رنگ شدهاند. بامزه است، از بیرون که نگاهم کنی حتماً میگویی "چه آدم قویی"! نمیدانی که من فقط خوب بلدم ضعفهایم را پنهان کنم. گاهی فکر میکنم اصلاً پنهان کردنشان خوب است؟ این کار را از همان بچگی خوب بلد بودم. همان موقع که توپمان افتاده بود خانهی همسایه و من بیخود قپی آمده بودم که خوب یکی برود بالای دیوار صدا بزند توپمان را پس بدهند. ترس ندارد که! و وقتی قرعه به نام خودم افتاد با چه ترسی از نردهها بالا رفتم و خدا میداند چند بار مرگ را به چشم دیدم وقتی میخواستم از روی نرده بپرم روی دیوار... ولی حتماً خوب است. اگر بتوانم بعد از پنهان کردنشان فراموششان کنم، حداقل برای مدتی کوتاه. مثل همان بغضهای بچگی که تا کسی نازکتر از گل بهم میگفت همچین بیخ گلویم را میگرفت که انگار داشت خفهام میکرد و من چقدر تقلا میکردم حداقل جلوی دیگران اشکم نیاید. چون خوب بلدمشان، وقتی بیایند تا تمام نشوند بند نمیآیند. و همیشه تقلاهایم بینتیجه میماند. اما بالاخره توانستم، توانستم قورتش بدهم و حتی فراموشش کنم -نه که نباشد- تا درتنهایی خودم همان وقتهایی که تقویم دیواری هم به من دهنکجی میکند رهایش کنم. به گمانم یک ساعتی گذشته باشد. دیگر از درد به خودم نمیپیچم و پتو را چنگ نمیزنم. انگار چشمهایم هم دارد کم کم گرم میشود. بالاخره قرص صورتی را خوردم یا کپسول دو رنگ را؟ + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:12
توسط چنگال
|
Leisurelyداشتم فکر میکردم حالا که هوس نوشتن کردهام اصلاً حرفی برای گفتن دارم یا نه؟ بعد گفتم خوب میتوانم از نمایشگاهی که پنجشنبه رفتم، یا خریدی که با آن همه پارتیزانبازی شنبهاش رفتیم، یا امتحانی که دوشنبهاش دادم و یا اصلاً آرایشگاهی که دیروز مجبور شدیم دوبار برویم و شانسی که آوردم این بود که مجبور نشدم سه بار بروم، بنویسم. بعدش دیدم اصلاً حوصلهی هیچ کدامشان را ندارم. مسخره است، آدم هوس نوشتن کند بعد حوصله نداشته باشد بنویسد. شاید هم اشکال از من نباشد اصلاً. شاید دنبال حرف جدیدی میگردم که دارد توی ذهنم وول میخورد ولی من بلد نیستم روی کاغذ - یا حالا مانیتور- بیاورمش. میدانی دلم چه میخواهد؟ دلم میخواهد این سه روز تعطیلم را که هنوز هیچ برنامهای برایش نچیدهام همینطور هیچ برنامهای برایش نچینم. هرکاری که در لحظه دلم میخواهد انجام دهم بعدش هم عذابوجدان نگیرم که سه روز گذشت و من هیچ کاری نکردم. اینطوری اقلاً میرسم "پیانیست" راکه چند روزی است درکشو خاک میخورد ببینم. وقت میکنم 11 دقیقه را بدون هیچ عجلهای بخوانم و بعضاً جملههایش رادوباره یا سهباره مزه مزه کنم و لذتشان را چند برابر ببرم و در عین حال دلم لک بزند برای اینکه زودتر تمامش کنم و "حشاشین" را بخوانم که خدا میداند چند وقت بود دربهدر دنبالش بودم و پنجشنبهای بالاخره دلم را به دریا زدم و خریدمش. (حالا تو به روی خودت نیاور که شریکی) اصلاً اینها را ولش کن. دلم میخواهد بروم جلوی آینه و به خودم که دوباره زیبا شدهام لبخند بزنم، از آنهایی که به هیچکس نمیزنم، و یادم نیفتد که انگار برنامهای برای این سه روز چیده بودم و به این فکر نکنم که انگار آن سه فصل را گذاشته بودم این سه روز بخوانم، زندگی را عشق است. + نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 18:47
توسط چنگال
|
یعنی لعنت به من اگه دفعهی بعد انقدر بین کوه رفتنم فاصله بندازم که مثل حالا تا دو روز، تمام عضلاتم درد بگیره و با هر تکونی که میخورم انقدر آخ و اوخ و ناله بکنم که انگار دارم میزام! اگه تصمیم با من باشه برای کوه رفتن درکه رو به بقیه جاها ترجیح میدم. منتها از وقتی سعیده عروسی کرد و رفت شیراز پایهی اساسی کوه رفتن من رو هم با خودش برد. چند ماهی بود که کوه نرفته بودم تا این که پنجشنبه گلی زنگ زد و به زور اوکی رو از من گرفت که فرداش 5 صبح به اتفاق منزل دسته جمعی بریم سوهانک. حالا منو میگی به یاد ندارم تا حالا 5 صبح جایی رفته باشم. گفتم عیب نداره، شب استثنائاً زود میخوابم که صبحش فِرِش باشم. آخر شب داشتم به ایمیل یه دوست جواب میدادم، ساعت رو نگاه کردم دیدم نزدیک دوِ. شِت! باز زمان از دستم در رفته بود. سریع میلش کردم و خوابیدم. اینکه من صبحش با چه بدبختی از خواب پا شدم و چه افکار شومی برای کنسل کردن برنامه به ذهنم رسید بماند که اصلاً قابل توصیف نیست. (فقط یه چشمهاش اینکه گفتم بگم "چیز" شدم اما یه کم که عقلم اومد سر جاش دیدم عملی نیست! باید تا یه هفته ده روز نقش بازی کنم!!) اما تمام نقشههامُ تو خونه جا گذاشتم و وقتی هوای اول صبح خورد به صورتم، همشو فراموش کردم. صدای طبیعتُ خیلی دوست دارم، اما اونجا طبیعتش یه کم شلوغ بود همش صدای سگ میداد! خلاصه هی رفتیم بالا بالا بالاتر اما هی از پشت هر تپهای یه تپهی دیگه سبز میشد. من هم به گلی گفتم نامردم اگه کم بیارم و تا تهش نیام. قرار بود آخرش به یه چشمه برسیم، از دو سوم باقیموندهي راه به بعد به این نتیجه رسیده بودم که آدم اگر گاهی هم کم بیاره حالا چندان مهم نیست، مهم تفاهمه! اما بابا همش به هوای اینکه دیگه پشت این یکیِ، آخ نه ببخشید منظورم بعدیش بود، ما رو رسماً میکشوند و من مطمئن شده بودم که اون چشمه سرابی بیش نیست! حالا تصور کنید رسیدیم اون بالا، میپرسم خوب چشمه کو؟ یه باریکه آب نشونم میدن، میگن ایناهاش. عرق از هفت چاک بدنم سرازیر شده. تا اونجاییکه امکان داره و عمق آب اجازه میده سرم رومیبرم زیر آب. اوووف چقدر یخِ ولی چقدر لذت بخشه. موقع پایین اومدن یه دسته لالهی وحشی میچینم. بابا میگه باید طوری بچینی که از ریشه دراد. گلی هر کاری میکنه آخرش ساقه میشکنه ولی مال من همش از ریشه میاد بیرون، پیش خودم کیف میکنم. پایین که میرسیم همهی گلا رو با یه لبخند به پهنای صورت میدم به مامان و روی علفا ولو میشم. چشمام و میبندم و به صدای طبیعت گوش میدم...
* دوباره نشستم "میم مثل مادر" ُ دیدم و دوباره عین دو ساعتُ عر زدم. حالا از اون موقع تا حالا همش دارم فین فین میکنم! بیجنبه! + نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 20:33
توسط چنگال
|
و همچنان...این مهمونای عید یه طرف اونوقت این مهمونای جاموندهی بعد از عید هم یه طرف! حداقل اون موقع همه چیز آماده روی میزه. یه عید مبارکی و یه تعارف و یه لبخند و برو تا نفر بعد. اما مثلاً الان چی؟ هیچی آماده نیست. به خدا دستم درد میکنه الان، هال و پذیرایی و جلوی دستشویی رو جارو برقی کشیدم (یه موقع ممکنه مهمونای عزیز هوس کنن بش... نه، بدستشویین! اونوقت اگه جلوی دستشویی کثیف باشه مامان من دیگه چه جوری جلو در و همسایه سر بلند کنه؟!) بعد هم پرتقالا و خیارا رو که بابا جان همین الان رفته خریده چون ته یخچال دیگه بالا اومده بود رو شستم. (اینها رو قاشق جانم ببینه حتماً کف میکنه، قاشق جان به خدا اونقدرها هم از زیر کار دررو نیستم!) الان هم که اومدم تو اتاقم یه شلوار جین پوشیدم با یه بلوز آبی آستین بلند منتظرم مهمونا بیان که دوباره از اول سال نو مبارک و ماچ ماچ و ... اوه اوه گفتم ماچ! دیدین این آقایون به هم که میرسن چه بوسه های آبداری که از لپ هم نمیگیرن، یه طوری که صداش تا دایرهای به شعاع یک کیلومتر شنیده میشه. (یاد اون جکه افتادم که طرف به دوستش میگه هرچی میبوسمت سیر نمیشم... بقیهاش رو هم نمیگم اصرار هم نکنید، من حداقل هنوز آبرو دارم اینجا.) از یادآوریش هم مورمورم میشه. بابا از ما خانوما یاد بگیرین، یه تماس گونه و یه لبخند بعضاً نا محسوس و تمام. حالا این حرفا رو ولش یادم باشه به مامان بگم بهشون عیدی نده!!! هه! همین الان هم زنگ زدن تشریف فرماییشون رو کانفیرم کردن. راستی یه کمی هم بریم سراغ بحث شیرین فیلم! دیشب.. امم نه پریشب "جادهی مالهلند" رو دیدم. خوشمان آمد. یه مدت مدیدی بود داشتم در عطش دیدنش میسوختم تا این که بالاخره این آرزوم محقق شد. از این تریپ فیلما بود که مثلاً تا وسطش رو که می بینی همه چیز به خوبی و خوشی جلو میره و تو کاملاً فیلم رو متوجه میشی و به شم فیلمبینی خودت تبریک میگی... بعد یهو همه چیز زیر و رو میشه، یعنی هرچی تا حالا دیدی و تحلیل کردی و برا خودت نظریه صادر کردی که بعداً بری پزش رو بدی کشک! میزنه تو حالت. بعدم تا آخر فیلم دیگه نمیفهمی چی شد. خوبیش این بود که اون آدمی که زیر نویس داده بود (و الحق اولین فیلمی بود که زیر نویسش خیلی خوب بود و دقیقاً همون چیزی رو که میشنیدی ترجمه میکرد، آخه همونطور که مستحضرید این زیر نویسا معمولاً برا خودشون یه داستان دیگه تعریف میکنن) یه بار هم فیلم رو توضیح داده بود و نقد کرده بود تا آدمُ از اون گیجی در بیاره. یه نکتهی مثبت دیگه و در واقع آموزندهای هم این فیلم داشت؛ از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون من گاهی با خودم فکر میکردم اینایی که لِزَن دقیقاً یعنی چی کا میکنن؟ گیها رو مشکلی نداشتم اما لزا... که خوب خدا رو شکر این مشکل هم حل شد. حالا اینو میبرم میدم قاشق جان دریم گرلز رو ازش میگیرم. البته قاشق جانم که حرفی نداره دیپارتد رو هم داد دیدیم فاز بردیم هیچی هم عوضش ندادیم اما همین دیپارتدُ میدم به فریبا گودشِفِرد رو ازش میگیرم. به به! + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 1:28
توسط چنگال
|
يك روز بهاري يا من چطور لينك دادماين شهر كتاب لعنتي رسماً آدم را ديوانه مي كند! امروز اومده بودم كتابخونه ملي (البته الان هم از همونجا مزاحمتون ميشم!!) با قاشق جانم قرار داشتيم بالاخره بعد از اين تعطيلات همديگه رو زيارت كنيم كه ايشون دست ما رو گذاشت تو پوست گردو (تو حنا؟!). من كه ترجمه هام ديگه تموم شده بود، كتاب آوا رو هم كه قربونش برم هنوز نچيده بودن مونده بودم حالا تا شب چي كا كنم؟! اول ياد كتاب حشاشين افتادم، مسلماً خوندنش هم بيشتر از يه صبح تا شب وقت مي بره، منتها خوشمزه اش اينجاست كه وقتي ميرم بگيرمش يه در ميون ميگن چيده نشده!! واسه اونايي كه نمي دونن بگم كه يه سري كتابا رو هنوز از كتابخونه قبلي نياوردن يعني هنوز كتابا كامل نيست اينجا. اما اين كه يه بار آوردن يه بار نياوردن نمي دونم چه صيغه ايه!! خلاصه با سلام و صلوات رفتم برگه رو تحويل دادم كه ديدم خدا رو شكر مثل اينكه اين دفعه چيده شده بوده. يكي دو ساعتي رو پاي اون گذاشتم بعد با ایشون و هدي رفتيم نسكافه خورديم اما نمي دونم چي شد كه سر از شهر كتاب در آورديم! عرض مي كردم... والا من يه جامدادي ناقابل مي خواستم فوقش ۳-۴ تومن اما آدم ميره اونجا فقط در صورتيكه چشماش رو ببنده مي تونه خريد نكنه. واااي انقد خودكاراي رنگي خوشگل داشت كه آب از لب و لوچه آدم سرازير مي شد (ها ها فكر كرديد مي خوام بگم آدم انقدر كتاب مي بينه مدهوش ميشه؟ نخير اين سري اصلاً سمت كتاباش نرفتيم من يكي كه ديگه پول نداشتم به همون لوازم التحرير(!) بسنده كرديم) فروشنده هم بدجنسي نكرد هرچي خودكار رنگي پنگي بود رو كرد. بعد هم گفت دخترا كه اينا رو ميبينن همين عكس العمل رو نشون ميدن. (آخه ما يهو هر سه تايي فرياد وا حسرتا كشيده بوديم!) دردسرتون ندم يه ده تومني خودكار خريديم زديم بيرون. الان هم تازه از اونجا اومديم و من راستش رو بگم از ذوق لينك هايي كه اون بغل گذاشتم آپ كردم وگرنه همونطور كه ديگه تا حالا خودتون فهميدين هيچ حرف خاصي نداشتم!! پ.ن: قاشق جان مي خواستم با مشورت تو اين لينك ها رو بگذارم كه نيامدي! حالا نظرت رو در كامنتها بگو تا تجديد نظر كنم!!!!! پ.ن۲: ببخشید کمی هول هولکی شد. کلی حرف داشتم این وسط بچپانم اما راستش را بخواهید یک ساعت اینترنت خودم را تمام کرده ام این یک ساعت هدی هم دو دقیقه اش مانده که هی هم دارد چشمک می زند و اگر همین الان پستش نکنم من می مانم و یک مطلب به فاک رفته. + نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 18:57
توسط چنگال
|
شب از نیمه گذشته است. گوشهای از تالار نشستهام و زیر رقص نور، رقص آدمها را تماشا میکنم. فکر میکنم در تالارهای تهران هم میگذارند پردهی حائل را به همین راحتی کنار کشید و به قول کارت نوشتهی شان تا پاسی از شب جشن گرفت و آواز خواند؟ خوشگلا پاشن برقصن... خوشگلا دارن میرقصن... زشتا بشینن نرقصن... چشمم از این همه تضاد در رنگها به درد میآید. کیک، نیمه تمام روی میز انتظار تمام شدنش را میکشد. یک تکه میخورم و برای چندمین بار شماره میگیرم. باز هم به جای مامان زنی آن سوی خط جواب میدهد که خاموش است. یک ساعتی میگذرد. کمی دلم پیچ میخورد، اهمیتی نمیدهم. حتماً به خاطر باران است که خط نمیدهد. حتی بارانش هم با تهران فرق دارد، انگار که سیل از آسمان ببارد. شنیده بودم شیرازیها خوش گذرانند اما نه انقدر. اینها خسته نمیشوند؟! کم کم دیگرنمیبینمشان. فاصلهی بین شماره گرفتنهایم آنقدر کم شده که جز صفحهی موبایل جای دیگری را نبینم... ساعت از یک هم گذشته، همه دارند آرزوی خوشبختی و بچه و هزار و یک چیز دیگر میکنند و میروند و من یک بطر آب روبهرویم، هر از گاهی جرعهای فرو میدهم تا این بغض لعنتی که نمیدانم از کی گریبانم را گرفته بالا نیاید، نترکد. خاموش، خاموش و باز هم خاموش است. چشمانم پر شدهاند، جرعهای دیگر آب، میپرد ته گلویم، به سرفه میافتم، سر ریز میشوند. دیگر طاقت حبس ندارند. به عمد سرفه را کش میدهم تا دلیل موجهی برای جاری شدن داشته باشند. دستمالی بر میدارم. کیک پخش زمین میشود. میگذارم گوشهی چشمم تا آب را جمع کند طوری که سیاهی مژههایم نریزد، از تهران نکوبیدهام بیایم اینجا که بزنم زیر گریه، اما انگار که تازه راهی پیدا کرده باشند تمامی ندارند. نازنین که میآید کنارم دیگر دیگر نمیتوانم بیش از این جلوی خودم را بگیرم. کم کم همه دورم را میگیرند، حتی یادم رفته به احترام حضور این همه آدم بایستم. میبینمشان و نمیبینمشان. مریم از راه که آمده بود میگفت در راه چند ماشین را دیده که با هم تصادف کردهاند و من بیتوجه گفته بودم بارانی است دیگر، همه هم که حس میکنند شوماخرند! صداها توی سرم زنگ میزنند، نمیدانم چطور جوابشان را میدهم. موبایل؟ خوب شارژ ندارد. امروز؟ خوب زیاد حرف زدهاند. همین؟ برای خودم بدترین صحنهی تصادفِ ممکن را تجسم میکنم و میگویم همین. لکهی سفیدی به طرفم میآید. اشک که خود را خلاص میکند لکهی سفید میشود عروس که دامنش را در دستش گرفته و به طرفم نه که میآید، میدود. یک دقیقه بعد داخل ماشین عروس هستم. همیشه ماشین عروس را از بیرون دیده بودم انگار داخلش خیلی هم فرقی با ماشینهای دیگر ندارد. ماشینهای اطراف بهمان راه میدهند و برایمان بوق میزنند. مثل باد از کنارشان میگذریم و میرسیم. در بسته است. اگر ماشین نباشد؟ اگر اطاق خالی باشد؟ اگر اگر اگر... به در میکوبم. هیچ... باز میکوبم. این لعنتی چرا زنگ ندارد؟ یک لحظه در دلم میافتد که از دری، دیواری، تیر چراغی بالا بروم و درحیاط ماشین نوک مدادیمان را جستجو کنم که میشونم کسی اسمم را از آن سوی در صدا می کند. دنیا را به من میدهند. مامان است... + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 15:1
توسط چنگال
|
عیدانه با طعم ناموسی!فردا میروم سفر. شیراز. تا آخر هفته هم نیستم. بعد از مدتها اولین سالی است که عید را تهران نیستم. عیدهای تهران را خیلی دوست دارم. اصلاً تهران را خیلی دوست دارم. هر وقت میروم جایی که خارج از تهران باشد، اگر نگویم زودتر از همه چیز، اما خیلی زود دلم برای این کلانشهرِ بیدر و پیکر و دود گرفته تنگ میشود. آن وقت عیدهایش که دیگر یک صفای دیگر دارد. از این تریپهای عشق سفر هم نیستم. اما این سری قضیه ناموسی است! عروسی دوست جانم دعوتم، مگرمیشود نروم؟! تازه کلی هم قرار است خوش بگذرانیم. دیگرانی هم گفتهاند چون شیراز میروید خود به خود خوش میگذرانید! دیگر چه جای اما و اگر؟ تازه یک طرف دیگر قضیه را هنوز نمیدانید. این دوست جانم قرار بود آنجا برایمان هتل رزرو کند که مجبور نشویم شب را تا صبح در چادر سر کنیم! دیروز زنگ زده میگوید هیچ کدام از هتلها رزور ندارند!! انقدر مشتری هست که رزرو کردن به ضررشان باشد!! بعد هم اضافه کرد اما اگر جا گیر نیاوردید بیایید خانهی ما. یعنی خانهی عروس و داماد. فکرش را بکن. از حالا دست به دعا شدهام و دخیل بستهام و نمک امامزاده صالح نذر کردهام که جا گیر نیاید!!! هم فال است و هم تماشا :D راستی سفارش نکنم دیگر. جان شما و جان این وبلاگ و قاشق جانم. نروم بیایم ببینم کرکرهاش پایین استها. این قاشق جانم هم چند وقتی است دپ زده است. هوایش را داشته باشید تا برگردم. میروم تا این پاسارگاد که میگویند قرار است برود زیر آب را هم ببینم که بعداً که رفت زیر آب از خودم شرمنده نباشم و دو متر هم زبان داشته باشم که بهم نگویند این همه سال که روی آب بود چند بار دیدیش و چه گلی به سرش زدی که حالا که رفته زیر آب نمیتوانی بزنی؟
+ نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 16:42
توسط چنگال
|
Babylonبالاخره تمام شد. مینویسم که بعدهها یادم باشد کی دومیش را تمام کردم. به آب و آتش زدم تا قبل از عید تمام شود. شد. اما چه فایده. که تضمین میکند به سرنوشت اولی گرفتار نشود؟! میگوید:" اوضاع حسابی به هم ریخته، من که دلسرد شدهام." میگویم: "یعنی تا کی؟" او هم نمیداند. حوالهاش به آینده است. آن هم نه از آن آیندهها که میگویند "نزدیک" است. اما میدانی چیست؟ با این که این حرفها مأیوس کننده است مرا آنقدر که انتظار میرود ناراحت نمیکند. نه، نه آنکه برایم بیتفاوت باشد، اصلاً مگر میشود؟ بیشتر از یک سال است رویش کار میکنم، فکر میگذارم، وقت صرف میکنم، برایم آنقدر با ارزش است که همه زندگیم را گذاشته بودم کنار تا تکمیلش کنم. اصلاً عاشقش شدهام. اما میدانی چیست؟ روند کارم را آنقدر دوست دارم که به آخرش فکر نکنم، به این که "خوب، که چی؟". مینویسم تا بعدههایادم بماند دومیش را کی تمام کردم. روزی شاید به شما هم گفتم. همان روزی که آخرش نگویید "خوب، که چی؟". یکی از همین روزها... شاید...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 23:47
توسط چنگال
|
Lifelessقیافهاش به کل از ذهنم رفته است. البته عکسش هست اما هیچ وقت شبیه عکسش نبود که حالا با دیدن آن قیافهاش را به یاد آورم. اصلاً حرکات و رفتار هم مگر در عکس معلوم میشود؟ دلم برای آنها بیشتر تنگ شده تا فرم بینی و دهان! کمتر از یک سال وقت بود، فرصت نشد سیر نگاهش کنم... + نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 22:26
توسط چنگال
|
First Impressionبالاخره موفق شدم! در چه چیز؟ عجله نکنید، میگویم. راستش از شما چه پنهان من از خیلی وقت پیشها به شدت هوس کرده بودم برای یک بار هم که شده محض امتحان یک نخ سیگار بکشم. اما نمیشد که نمیشد. در خانواده که هیچ در فامیل هم آدم سیگاری نداریم من هم که حساس رویم نمیشد بروم در مغازه بگویم آقا سیگار داری؟ اگر هم با کسی دیت داشتم یا طرف از من مثبتتر بود و اصلاً اهل این حرفها نبود یا شانس من دیروزش گذاشته بود کنار. یادش بهخیر پدربزرگم وقتی من بچه بودم سیگار میکشید، آن وقت منِ بیشعور وقتی میرفتیم خانهشان میزدم سیگارهایش را از وسط نصف میکردم که بلکه بیخیال شود و ترک کند!! فکرش را بکنید در سن 60 سالگی یکهو دیگر سیگار نکشید یعنی درست همان موقعهایی که این هوس افتاده بود به جانم. یکبار هم نمیدانم از کجا سیگار گیر آوردم آن وقت برای اینکه مامان نبیند هفت جا قایمش کردم به دنبال موقعیت مناسب که کسی خانه نباشد. یکبار که رفتم سراغش دیدم شکسته!!! میگویند چاه نکن بهر کسی... خلاصه که داغش به دلم ماند و این شد که من درست تا 2 روز پیش نتوانسته بودم به این آرزویم جامهی عمل بپوشانم!!! راستش دو روز پیش من و چندتا از رفقا رفته بودیم درکه. کنار رودخانه نشسته بودیم و میگفتیم و میشنیدیم و به ملت میخندیدیم که ناگهان چیزی در ذهنم جرقه زد. بیهوا گفتم "بچهها تا حالا سیگار کشیدین؟" یکی از همین برو بچ که انگار منتظر بود یکی لب باز کند از خدا خواسته گفت "نه! پایهای؟" من هم که همه میدانند هرچه نباشم پایهی خوبی هستم. در هر زمینهای که حسابش را بکنی. از آن تریپها که دوست ناباب اگر داشته باشم معتاد میشوم. این شد که با همین جناب بلند شدیم رفتیم دو عدد وینستون لایت ابتیاع کردیم. نمیدانم چه شد که دوستم بعد از اینکه به طرف گقت دو نخ سیگار بده گفت " یک نخ هم کبریت بده"!!! من را میگویی، ترکیدم. حالا اون آقاهه نشنید یا نجابت کرد و به روی خودش نیاورد نمیدانم، در هر حال چیزی نگفت. خلاصه با قلبی مالامال از عشق کبریت زدیم. نزدیک پنج شش تا کبریت حرام کردیم تا بالاخره روشن شد. اما راستش را بخواهید آنقدرها که فکر میکردم حال نداد. البته من هنوز امیدوارم، یادم هست بار اولی هم که قلیان کشیدم همین حس را داشتم اما حالا دیوانهوار دوستش دارم. اراذل آنجا هم که دیدند ما داریم سیگار میکشیم فکر کرده بودند حالا چه کارهایم. هی گیر میدادند ما هم که نجابت از سر و کولمان میچکید! جوابشان کردیم. من که جدیداً خلاص شدهام اما جای بیافهای بقیهی دوستان خالی. پ.ن: این جمله آخر را محض این نوشتم که بدانید در حال حاضر سینگل هستم، موقعیت اوکازیون است اما قولی برای فردا نمیدهم. کلاً گفتم که گفته باشم که بعداً نگویید نگفتی!
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 1:7
توسط چنگال
|
جای شما خالی امروز با همین قاشق جان رفته بودیم انقلاب به دنبال کتابی که اسمش را هم نمیدانستم و مجبور بودم برای آقای فروشنده نیم کیلومتر توضیح دهم که چه میخواهم، آخر سر هم بگوید نداریم! سؤالات کارشناسی ارشدِ وزارت علوم گرایش زیستشناسی با پاسخ تشریحی... ها! حالا نه اینکه فکر کنید الان دارم پُز میدهم که دارم کارشناسی ارشد شرکت میکنم و من خیلی زرنگم و اینها! زرشک! زهی خیال باطل! من چنان گندی به زندگیم زدهام که حالا حالاها باید بدوم تا جبرانش کنم و به اینجاها برسم. سر پیری هوس کردم تغییر رشته بدهم و بروم دنبال علایقم و مگر انسان چند بار زندگی میکند که یک بارش هم بخواهد چیزی که دوست ندارد بخواند و خلاصه از این مزخرفات که آدم یکهو جو گیر میشود و کک به تنبانش میافتد و هر چقدر بزرگترها به گوشش میخوانند که بچه از خر شیطان بیا پایین و خر نشو گوش نمیدهد و خر میشود و فکر میکند خودش عقل کل است و بقیه دور از جان شما هیچ نمیفهمند و آدم را درک نمیکنند! مثل منِ بدبخت که الان باید با 67 ایها در یک کلاس بنشینم. فاجعه است. باور نمیکنید؟ خوب نکنید، چه مهم؟! اصلاً مگر کسی اینجا را میخواند که بخواهد باور کند یا نه؟ همین خودم که سر کلاس مینشینم برای هفت پشت همهمان بس است. آم... چه میگفتم؟... کتاب! راستش از شما چه پنهان آن قسمت اول را گفتم که بهانهای باشد برای حرفهای بعدیش وگرنه آن قسمت کتابش هیچ ماجرای خاصی نداشت الا اینکه بعد از کلی گشتن یک چیزهایی پیدا کردم و خریدم و آمدم خانه. همین!
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 22:44
توسط چنگال
|
خوب لابد اول که سلام! بگذارید همین اول کاری یه چیزی رو توضیح بدم. این که من و رفیقم- قاشق جان رو عرض میکنم- کی هستیم و چیکارهایم و چه نسبتی با هم داریم و چند سالمونِ و چی میخونیم و علایقمون چیه و شبا ساعت چند میخوابیم و روزا چندتا فیلم تماشا میکنیم و دلمهی کلم رو به دلمهی فلفل ترجیح میدیم یا نه، بعداً از لابهلای نوشتههامون حتماً مشخص میشه. فقط بگم که نوشتههای اینجا و مطالبش هیچ نظم خاصی نداره. یعنی کلاً من و قاشق نمیتونیم و نخواستیم و قرار نیست خودمون رو حداقل راجع به اینجا به چیزی محدود کنیم. بنابراین منتظر نظم خاصی در هیچ زمینهی خاصی نباشید. من از الان نمیدونم چرا انقدر از اینجا خوشم اومده، کم چیزی نیستا!! همین رو به فال نیک میگیرم و استارت میزنم. از خودم شروع میکنم: من چنگال هستم. + نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 17:12
توسط چنگال
|
|
People with insomnia are often anxious or depressed. They can often cope with their troubled thoughts during the day, but as they try to fall asleep, their bodies relax. Then it becomes impossible to avoid these thoughts. This reinforces their insomnia... صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانهWithout music life would be a mistakeآرشیو پیوندهای روزانه نوشته های پیشینآبان 1387مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 نویسندگانچنگال قاشق پیوندها
RSS
POWERED BY
BLOGFA.COM |